ایده آلها
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠   کلمات کلیدی:

بعد از مدتها وقت کردم کمی وبگردی کنم و در این پرسه هایم به وبلاکی برخورد کردم که موضوع جالبی را مطرح کرده بود که مدتها بود برای خودم جای سوال داشت و در واقع نیازمند خواندنش بودم .

طبق این نوشته  ""خود دوستی"" راه رسیدن به ایده آلهاست

یعنی اینکه ما آدمها یادمون رفته اول باید خودمون رو دوست داشته باشیم تا بتونیم برای اطرافیانمون مثمر ثمر باشیم و اثر گذار.

این دوست داشتن معنایش خود خواهی و خود پسندی یا کبر و غرور نیست بلکه منظور اینه که ما معمولا" توی زندگیمون اول دیگران و مشکلاتشون رو سرلوحه مشغله هامون قرار میدیم البته ایشون صرفا" زنها را اینگونه مورد خطاب قرار داده بود

یعنی اینکه زنها اونقدر درگیر دیگران و علاقه شون به آنها میشن که خودشون رو فراموش میکنن . و اینطوری میشه که هیچوقت به ایده الهاشون نمیرسن و عمری را افسوس میخورن که چرا عمرمون را اینگونه هدر کرده ایم .

کم کم افسرده میشوند و تمرکزشان را ازدست میدهند و دیگر اشتیاق و جاه طلبی ندارند و متعجبند که چه اتفاقی باعث شده آنها به این نقطه برسند؟

5 قانون طلایی خود دوستی را معرفی کرده تا با دنبال کردن آن همانی شویم که میخواستیم باشیم و حالا این 5 قانون چیه؟؟

1- ظاهرتان را تغییر دهید

2- زندانی درونتان را آزاد کنید

3- در خودتان استقلال ایجاد کنید

4- ازنتیجه کردار بد دوری کنید

5- سپرحفاظتیتان را جلوی خودتان بگیرید

- اولین قدم اینه که عاشق خودتان شوید و هر روز به خودتان بگویید تورا بخاطر آن چیزی که هستی دوست دارم هر چه که هستی با ظاهری زیبا یا هرکمی و کاستی  که داری

هر روز به ظاهرتان اهمیت بدید به صورتی که مطلبوبتان باشد و در مقابل آینه هر روز به خودتان لبخند بزنید.

- وقتی روی بیرون و ظاهرتان کار کردید نوبت به درونتان میرسد که اگر مهمتر نباشد اهمیتش کمتر هم نیست هزاران زن هستند( البته بنظر من در موردمردها هم هست) که آنقدر خود را درگیر زندگی کرده اند که مهمترین فرد زندگیشان یعنی خودشان را فراموش کرده اند

اگر بخواهیم همه تلاشمان را برای رفع نیاز دیگران اختصاص دهیم مدام با مشکلات و نارضایتی های خویش بمباران شده ایم چرا نمیتوانیم همانطور که همه کار برای دیگران انجام میدهیم برای خودمان انجام دهیم؟؟

- بعد از ظاهر و روح وقتش رسیده که به استقلال برسیم باید از خودمان سوال کنیم آیا از تکیه کردن به دیگران راضی هستیم مطمئنا" نه هیچ کس در دنیا نیست که بتواند به آندازه ایی که انتظار دارید شما را شاد کند . بنابراین لیستی از اهداف خود تهیه کنید و به این واقعیت برسید که هیچکس نیست که مراقب شما باشد جز خودتان و آن زمان است که میتوانید استقلال خودرا بطور کامل پیدا کنید .

- معمولا" کردار بد تاثیر منفی روی روح و روان انسان میذاره بنابراین دوری از کردار بد کمک میکنه که رفتارهای بهتر جایگزین بشه و همین شادی و آسودگی خیال بدنبال داره مثل اینکه شما کار خیر و خدایی انجام میدید و از تاثیرش دلتون شاد میشه و حس خوشایندی بهتون دست میده وقتی با نیروی کامل سعی کنید هر فعل  پلید و منفی که  از طرف دیگران یا حتی خودتان ساطع میشه  جلوگیری کنید طبعا" سیر تکاملی را سرلوحه کارتان قرار میدهید و این باعث میشود هر لطمه ای از شما دور بماند

- سپرحفاظت شما ..نیروی حفاظتی شخصی شماست که از شما در برابر مصیبت ها و مشکلات محافظت میکند و سلامتی شما را تضمین میکند اما زمان میبرد که این سپر نامرئی وارد کار شود و فقط زمانی وارد عمل میشود که شما آنرا باور داشته باشید اگر سفت و محکم پشت سپرتان بایستید کردار بد ناپدید میشود و با گذشت زمان هم شما و هم این دژ محکم قوی تر خواهد شد .

نحوه عملکرد آن به این شکل است که به محض پیش آمدن موضوعی ناراحت کننده یا برخوردی که از خارج بر شما وارد میشود ( مثل بگو مگو ها )این سپر نامرئی را تصور کنید که دورتادورتان کشیده شده است و کاملا" از شما مراقبت میکند خیلی زود خواهید دید که احوالتان از کج خلقی و ناراحتی به آرامش کامل تبدیل شده است و در آخر این روحیه شما به اطراف هم سرایت خواهد کرد. 

با خوندن اینها حس کردم چقدر درست است . چرا تا بحال به این فکر نکرده بودم که نه تنها در تمام لحظه های زندگیم خودم را دوست نداشته ام بلکه اینگونه با خودم غریبه بوده ام و اینکه اگر سعی کنم تغییراتی در احساس خودم بدهم چقدر موفق تر خواهم بود...من هرگز به خودم اعتماد و اعتقاد نداشته ام ...هرگر قدرت درونیم را باور نداشته ام و همین مورد باعث شده است از خیلی عرصه های زندگیم عقب بمانم

از اجتماعم از تحصیلاتم از کار و علائق زندگیم و حتی باورهایم

امیدوارم بتوانم در این مورد خودم را بیشتر کمک کنم


سلام...دوستت دارم
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥   کلمات کلیدی:

سلام صبح بخیر

بعد از صبحانه وقتی تنها شدم و قبل از اون.. کلی توی دلم باهات حرف زدم

زود به زود دلم برات تنگ میشه ...بخصوص وقتی که طی ساعات روزانه یادم میره دردودلهایم را بگم . یادم میره بازم اعتراف کنم چقدر دوست دارم .

دلم میخواد دوستت  داشته باشم بدون توقع

و خوشحالم که هر وقت بهت ابراز میکنم چقدر میخوامت ،،یادم میاد که خودت بر همه احساس و نیتهای آدمها واقفی و  تنها منبع مورد علاقه من هستی که نیاز نیست براش توضیحی بدم آخر خودت از منم بهتر همه چیز رو میدونی

قدم به قدم با هم جلو میریم ...

سعی میکنم پشت سر یا به روبرو فکرنکنم

همین که حس میکنم هنوز با من هستی برام کفایت میکنه

از من دور نشو همیشه نیازمند یاریت هستم

 

 


مهربان خدا
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳   کلمات کلیدی:

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطیناک الکوثر، فصل لربک وانحر، ان شانئک هو الابتر

مهربان خدایا

تورا سپاس که زلال مهربانیت را درسرچشمه وجود من جاری ساختی و مرا زن نام نهادی ،‌تورا سپاس که گل های باغ بشریت را به من سپردی و مرا مادر خطاب کردی ، تورا سپاس که مرا لبریز از لطافت و مهر کردی و لباس مرد عنوان دادی ، تورا سپاس که برمروارید وجودم پوششی ازعفاف و حیا کشیدی و مرا همسر قراردادی ، مبارک باد بر توچنین خلقتی و نیکو و گوارا باد برمن وجود چنین خالقی ....

سالروز میلاد زهرای اطهر و الگوی کامل زن مسلمان که بدرستی نامروز مادر و روز زن به خود گرفته بر شما عزیزان  مبارک باد .

نور زهرا ز ازل بود همان سرنهان                                                              دست حق پرده برافکند و نمودش عیان

(ارسالی از طرف یک دوست )


دائی من
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧   کلمات کلیدی:

فکر میکنم ا مروز دیگه ترکوندم ....از نوشتن مطلبچشمک

2 مطلب توی یک روز نوشتم و ارسال کردم عجب کیفی داره

اولین بار بود تو تاریخ وبلاک نویسی عمر من ( بنابراین نوشته های قبلی یادتون نره)

یه دفعه هوس کردم بهتون حال و احوالم رو تعریف کنم...آخه

دائی من جمعه خاکسپاریش بودسوال

همه فکر میکنن باید لبخند رو فراموش کنم ..های های گریه کنم و غصه دار باشم

اما برعکسه ..اخه برام بی تفاوته

تقریبا" هشت سالی بود که اصلا" ندیده بودمش

و طی تمام عمرم هم شاید بیست بار مشرف شده باشیم حضورش که اونم خیلی دلچسب و گوارا نبود....

وقتی هم که ...........................

بیخیال چرا توضیح بدم وقتی که همش خاطرات بد و تلخه

همه دوستام گفتن برو اقلا مسجد رو برو بخاطر این بخاطر اون بخاطر دنیا بخاطر آخرت

اما رو حرفم هستم یعنی رو حرفمون هستیم

مسخره است وقتی تو زنده بودن طرف چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم حالا تو مرگ و میر بریم  خیره بشیم بهم و ثانیه هارو بشمریم تا از هم جدا بشیم

چه رفتنیه چه دیداریه؟؟؟؟؟ عمرا" حتی مسجدش رو برم هر کی میخواد غیبت کنه

البته دوست من راست میگفت نباید برای همه تعریف میکردم که چرا غمگین نیستم ؟؟به بقیه چه ربطی داره

اما بازم برام مهم نیست..........

فقط یه چیز تو فکرمه .....نمیدونم درسته یا غلط اما کاش هیچ موجودی رو دوست نداشتم تا از مردنش دلم نمیلرزید و غصه دار نمیشدم  باور کنید خیلی باحاله

اما بعدش فکر کردم یعنی مامانو دوست نداشتم ؟؟؟فاطمه رو....خواهرنازنین  و داداش غرغرومو؟؟؟؟

اونوقت از این دنیایی که خدا آفریده چی یادگار میموند؟؟؟

عشقی نبود و همه ماشین بودن........

 

 


گاهی....
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦   کلمات کلیدی:

گاه می رویـم تا برسیـم‎ ...

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...

بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...

گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنکه خواسته باشی!

گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی که ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟

 

لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟

سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی که باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنکه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.

یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنکه تصور می کردی خودت و عمرت ارزش دارد

 

 


بفرمائید ....اینجا زیارته
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳   کلمات کلیدی:

امروز صبح..طبق تصمیم قبلیم میخواستم مطلبی در مورد فاطمیه بنویسم

از خدا کمک خواستم و به دلم اینطوری برات شد که همه دوستای وبلاکیم را همراه با امروز من به یه سفر زیارتی ببرم ....

امروز هر کسی که این آدرس رو قدم میذاره میخوام همسفر زیارتیم باشه....

پس بسم اله......

سفر امروز ما نیاز به ویزا و پاسپورت نداره احتیاج به بلیط و جا نداره

فقط دلتون رو راهی کنید:

میریم جایی که عاشق زیاد داره ..مقبره نداره ...گلدسته نداره ..ضریح نداره

یه زمین صاف خدائیه که فقط خدا آدرسشو داره و فرشته هاش ..صاحب اون خاک خودش خواست که ضریح و گلدسته نداشته باشه خودش خواست فقط علی بدونه و حسنین . میدونست قراره چه بلایی سر زینبش و پسراش بیارن وقتی که رفت دلش از همه گرفته بود از آدمهایی که ظاهر دوست و باطن دشمنای سرسختش بودن

راه بیافتید ...دلها رو آماده کنید راه کوتاهه ..همین نزدیکیهاست ..

از الان دستام میلرزه ..چشمای شما چی بارونیه؟؟؟ صبور باشید هنوز زیارت نامه شو که نخوندم ...

فاطمه ی من :

فاطمه ی ما :

برایت ننوشته ام ...میترسم قلمم و زبونم قاصر باشه از نوشتن برای تو ...برای اون محبتهای پاک و بهشتیت ...برای دلی که اینهمه ضربه خورده و میخوره و باز صفتی از صفتهای خداشو داره که بازم دروازه قلبش بروی شیعیان بازه

جای زیارتت معلوم نیست ..صحن و مصلی نداری ...اما امروز خودم از خدای خوبت اجازه گرفتم تا این دوستای گلمو که میبینی بیارم زیارتت ... اینجا تو وبلاکم

بخدا که محبتت جاریه ... و غمهات هنوز تازه ...ما میدونیم که عاشقترین و نزدیکترین به رسول ما فقط فاطمه بود و بس ،  میدونیم همین بود که بعد از رفتن پدر دیگه موندن را جایز ندونستی و رفتی ، تحملی که خدا داده بود دیگه داشت تموم میشد

رفتی چون میدونستی تحمل دیدن کربلا و زینبت رو در اون حس و حال نداری

سلام و علیک پاره تن محمد مصطفی (ص)

سلام و علیک همسر خوب شیرخدا

سلام و علیک مادر و معلم زینب تنها

سلام و علیک ساکن بیت الاحزان

نگاهت را حس میکنم ...و میدانم که صفای قلبهای زائرانت را باور داری ...اینجا هم نیاز داریم تا محبتت را به ما ببخشی چرا که میدانیم محبتت اول به همسایه ها رواست و بعد به خودیها ....ما را همسایه ات بدان ....هر چه نداریم ... قلبهایی داریم که برایت پیشکش آوردیم ....یکی یکی دوستانم را نگاه کن که مشتاق دیدارت شده اند از امروز تا آخر هفته .....دستمان را خالی آوردیم تا فقط با حسنات تو پرشود ...

دوستت داریم و این ایام را با تو همراهیم تا ابدیت .......


آغازی دیگر
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩   کلمات کلیدی:

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه ، حس تنهایی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

                        =======================

چقدر هوا عالیه ، دوست دارم تو این هوای بارونی حسابی قدم بزنم

بهار کلا" فصل مورد علاقه منه هر چند که معمولا" فصل تولد هر فردی باید اینطوری باشه  اما من بهار رو بخاطر تعادلش دوست دارم .

سرماش خوبه ، گرماش قابل تحمله ، همه جا سبز و تازه است ، انگار که خدا زمین رو مخملی و سبز کرده .

اینکه میگن آدمها قدر هم رو نمیدونن راسته ؟ دیروز که یه دفعه عشقم گل کرد و مامانم رو عمیقا" مورد محبت قرار داده و بوسیدم با خودم فکر کردم چرا ما اینطوری هستیم که هیچوقت به هم ابراز احساسات نمیکنیم . چرا درگیر زندگی ماشینی شدیم و تو افکار خودمون  اونقدر غرق شدیم که یادمون میره به همدیگه بگیم چقدر برای هم عزیزیم

برای شما این پیش اومده ؟ که ببینید با همخونه تون اینقدر نزدیکید اما از نظر حسی دور شدید و خودتون نفهمیدید؟

 چقدر روزانه به زنتون ، فرزندتون ،مادرتون، پدرتون، یا حتی دوستان صمیمی تون ابراز محبت میکنید ؟

من اینطوری شدم ..حس میکنم از نزدیکانم و شاید به نوعی همه آدمها فاصله دارم و ازشون دور شدم .

القای این حس خیلی روی زندگی ما اثر مطلوب داره

سعی کنید مکنونات قلبیتون رو خوب یا بد به نمایش بزارید

اونهایی رو که دوست دارید بهشون ابراز کنید

این یه نکته بهاریه که باعث افزایش شادی دلهاتون میشهقلب

  


سال 91 مبارک باد
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳   کلمات کلیدی:

 امروز میخواهم تکه ایی از دلم را صفحه وبلاکم قرار دهم و با قلم ناتوان و قاصر لغاتم جملاتی را بنویسم .

امروز میخواهم شروع سالی دیگر از زندگیتان را از صمیم قلب  با واژه هایی که بوی محبت میدهد خدمت تک تک دوستان عزیز وبلاکیم  تبریک عرض کنم

همیشه این روزها که میشود دلم را با این تصور که سال بعد بهترین سال عمرم خواهد بود به شادی دعوت میکن

اما:

     از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که به خوش بودن سال بعد امید زیادی بسته ام. شاید این خصلت انسان است که سعی میکند اینگونه فکر کند و همیشه به نوعی امید ببندد به آنچه نمیداند. اینطوری گذراندن روزها آسانتر است.

       هفت سین اتاقمان را چیده ایم و این بار به امید یک تحول اساسی ،  سپردم تا هم اتاقی جدیدم سفره را  پهن کند شاید که دست او خوش باشد و بهبودی اساسی در زندگیم رخ دهد

تصمیم دارم:

    گذشته را فراموش کنم.......فقط تاحد درس گرفتن بیادش بیاورم

    به آینده امید ببندم .......... شجاع باشم و از رودرویی با آن نهراسم

و به امروز و آنچه در پیش رویم است نگاه کنم ....شاید دیگر نشود به امروز برگردم و حسرتش را بخورم.

و برای تو دوستم :

   دنیایی از خوشیها و شادیها را آرزو دارم

   با سلامتی کامل

   و دلی عاشق ، عاشق همه چیز و همه آنچه کنار ما حضور دارد

 

 

امیدوارم  وقتی نوروز بعدی آمد ...راضی باشید از هر لحظه ایی که در آن داشته اید.


عزرائیل و من
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢   کلمات کلیدی:

امروز مامان خوبه اما..........

تا بعد از عمل جراحی و ماه بعدش اوضاع داشت به خوبی پیش میرفت اما یکباره ورق برگشت و نمیدونم به چه دلیل نامعلومی دردهای آنچنانی سرباز کرد و امانش رو بریده بود ده روز صبح و شب خواب نداشتیم جلوی چشمامون درد میکشید و به هر وسیله و راهی دست زدیم تا آروم بشه ،نشد

همه میگفتن یه کار ناجوری کرده که اینطور شده آخه نمیشه یه باره به این حال و روز بیفته برادرم از ماموریت اومد و دید مامان داره به خودش میپیچه گفت نمیتونم دیگه تحمل کنم رفت بیرون و وقتی برگشت قویترین مسکن رو آورده بود همه خوشحال که امشب دیگه مامان میخوابه دیگه اینهمه دلشوره و غم تموم شد....

دومین بار که دارو رو خورد و همه رفته بودن و من تنها و خوش خیال بودم

یه باره مامان گفت : دارم میرم ؟؟؟زود باش همسایه ها رو خبر کن که تنها نمونی روح داره از تنم خارج میشه یه جوریم

من؟؟؟؟؟؟؟؟تعجب

قلب خودم باز داشت از کار می ایستاد فشارش خیلی پایین بود سعی کردم ببرم بالا اما کم کم بدنش داشت سست و بیحال میشد آب از گلوش پایین نمیرفت و دهنش تکون نمیخورد

سریع به 115 زنگ زدم بیان یه لحظه حس کردم عزرائیل کنارمه و نگاهش به مامانم و منتظر دستور خدا تنها چیزی که به ذهنم رسید اینکه قسمش بدم و میدونستم محبوب همه نزدیکان خدا کیه...

گفتم تورو به خدا الان وقتش نیست برو ..مثل بچه ها شروع کردم:

تو رو به علی که.......تو رو به فاطمه زهرا که......

و دیدم اسمی که رو سنگ بزاری آب میشه امام زمانه به اونم قسمش دادم گفتم من تنهام تو رو خدا برو

115 رسید که البته متاسفانه هیچ کار خاصی انجام نداد مثل مهمون نشستن رو مبل ها و هی سوالها و حرفهای بیهوده و نهایتا" منتقل کردن به بیمارستان

اما متاسف شدم برای کشورمون که با اینهمه حرف و حدیث یه سیستم امداد رسانی  درست نداره ... اینجور مواقع باید وسایل خاص داشت که اونا هیچی نداشتن جز یه تلفن و یا چیزی مشابه بیسیم . حتی کمک نکردن مامان بتونه از آمبولانس بالا بره خودم اونقدر اینور اونور پریدم تا بکشمش بالا ..توی ماشین هم بجای اینکه کاری کنن بیمار جای مناسب قرار بگیره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیهوده است این حرفها ..همه گفتن شکایت کن اما چه سود اینهمه سر موضوعات مختلف انتقاد و پیشنهاد دادم چی شد .هیچ

فیلمهای خارجی رو که میبینی اینهمه دلسوزانه حتی  بخاطر بیمار تو دل  خطر میرن  اما اینا خدائیش ....من که راضی نیستم حضورشون نه تنها آرامش نبود بلکه باعث اندوه هم شد

برعکس بیمارستان امام حسین که اینقدر ازش بد میگفتن که غسالخونه است و ..وای اونجا نبر و این حرفها ...ظرف چند ساعت کلیه آزمایشها عکس و سیتی و غیره رو انجام دادن و ما زودتر از موعد مقرر رفتیم. تیم پزشکی بین تختها در تردد بود و کارشون هم خوب بود . دستشون درد نکنه

همون روز به کمک برادرم همه کارهای مامان رو انجام دادیم و دکترش را  هم دیدیم و شب خونه بودیم ..اما فهمیدم به خدا رسیدن یعنی چی 

شکر خدا الان بهتره . و قلب من آرومتر

 


وبلاک رژیمی من
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠   کلمات کلیدی:

 

ازشما چه پنهون که مدتیه سعی دارم رژیم بگیرم تا به وزن مطلوب خودم برسم

حدود 5 کیلویی هم لاغر کردم اما هنوز راه زیادی رو دارم تا برسم به جایی که میخوام

حدود یک هفته ایی هم سیر نزولی داشتم اما از امروز اگر خدا بخواد دوباره شروع میکنم

کار سختیه ... رسیدن به وزن دلخواه و مطلوب و کم کردن اضافه های انباشته شده یه اراده قوی میخواد و یه برنامه ریزی دقیق و حساس اما برای اون دوستانی که مدتیه با من همراه هستن  باید بگم:

قبل  از برنامه ریزی و اراده و شروع به این کار ،باید مواردی را بدونین :

توی وبلاک بعضی از دوستان دیدم که رژیمهای خاصی میگیرن یعنی یه مدت محدودی رو مثلا فقط میوه میخورن یا آب میخورن یا فقط یه ماده غذایی مثل سوپ رو استفاده میکنن باید بهتون بگم این کار اشتباه مسلمه برای اینکه اولا" این لاغری سریع برمیگرده بعدش اینکه باعث ریزش مو و کم شدن مواد لازم بدن میشه و سوم اینکه رو اعصابتون اونقدر اثر نامطلوب میذاره که پشیمون میشید.

اگر میخواهید تو این راه موفق بشید سعی کنید به رسیدن اون تناسبی که میخواهید فکر کنید .همه غذا ها رو توی رژیمتون بکار ببرید . از افراط کردن توی خوردن هر چیزی حتی کم کالریها مثل کاهو و هویج و کلم و اینها خودداری کنید چون افراط توی همین ها ،،هم معده تون رو بزرگ میکنه هم  مدام دچار گرسنگی کاذب میشید و عادت خوردنهای مداوم رو در شما تثبیت میکنه

سعی کنید نه تنها غذا و خوراکیهاتون رو آروم و با صبر بخورید بلکه هر چیزی رو که میخورید بارها مزه مزه کنید و جویدن بیشتر غذا رو سرلوحه برنامه تون قرار بدید.

 امیدوارم بتونم موفق بشم .. رژیم قبل خودمو براتون میزارم که با همین رژیم میشه حدود 9 کیلو کم کرد.

صبحانه : نان لواش 4 کف دست  -پنیر - خرما و چای تلخ

میان وعده : میوه 2 عدد

ناهار : برنج 8 قاشق - مرغ و گوشت یا خورشت ( خورشت باید بدون آب باشه سعی کنید فقط محتویات خورشت را بخورید ) ماست یک لیوان

عصرانه : شیر یک لیوان - خرما 3 عدد یا توت خشک یک قاشق غذا خوری

شام : غذای موجود با نان - ماست یک لیوان + سبزی

(منم اولش به مشاورم گفتم مگه میشه با اینهمه خوردن لاغر بشم گفت تو انجام بده نتیجه میبینی و راست گفت من 9 کیلو با همین رژیم کم کردم)

پیاده روی نیم تا یک ساعت

 


← صفحه بعد