مرخصی

سلام
تا ولنتاین نیستم
میخواستم برای این بار مطلب خوبی در مورد مردان و زنان و شرایط عاطفی که دارن بنویسم اما .....
به دلایلی خسته و عصبی هستم
و اصلا" حال نوشتن و وبلاک رو ندارم
بنابراین فعلا" میرم مرخصی وبلاکی و برای ولنتاین ایرانی یعنی ٢٩ بهمن برمیگردم
امیدوارم بتونم یه ولنتاین زیبا تو وبلاکم راه بندازم
آرزوها
قدیمها وقتی ازم میپرسیدن آرزوت چیه ؟؟ خیلی بهش فکر میکردم اما آرزوهای بی پایان یا محالی نداشتم که بخوام بهش برسم
حتی پول یا موقعیتهای شغلی عالی
هرچی که داشتم برام جذاب بود اما...
وقتی سنم بیشتر شد طوریکه دنیا رو بهتر حس کنم انگار آرزوهام هم باهام رشد کرد هرچند که الان اگر بری تو خط رویاهای بچه ها میبینی که تو دلهای کوچیکشون چقدر آرزوهای ریز و درشت هست که گاهی برآوردنش از دست ما آدمها هم خارجه چون ارزوهاشون مثل دلشون کوچیک نیست.
و الان بعضی از آرزوهای آدم بزرگها هم اینطوری شده بنظر دور از دسترس میاد و محال
اما هنوز هم من ..آرزوهام خیلی محال نیست باز هم مثل قدیم که دلم کوچولو بود آرزوهام هم بنظر دم دست میاد و گاهی برای خودم تعجب آور و البته گاه مسخره
گاهی هم تصور میکنم که منهم با زمانه.. آرزوهام رشد نکرده همون ستاره کوچولوی سابق ده سال یا بیست سال قبل که آرزوهاش هم مثل خودش ملموس و قابل باور بود
آخه اینطوری که این آرزو نیست فقط خواسته هایی هست که خواست خدا نیست و مراد بنده خداست
و نتیجه میگیرم که آرزوهای آدمها بستگی به بزرگی و کوچیکی خودشون دارن
آدمهای بزرگ آرزوهاشون هم بزرگن حتی اگر دلهاشون کوچیک باشه
و آدمهای کوچیک آرزوهاشون هم کوچیکن حتی اگه دلهاشون بزرگ باشن
***********************
پ ن *** دیروز رفتیم دیدن آکواریوم .. رفتیم ببینیم میتونیم بخریم ؟؟ خریدنش آسونه اما تصور میکنم نگهداریش سخته ... احتمالا" بزودی یه نقلی گوگولیش رو میخرم ... و حتی میدونم چی میخوام بخرم ..یه نوع ماهی هست که با اسم خودم مشابهت داره ..هم اسم ماهی بودن هم جالبه ؟؟نه؟؟؟ بخصوص که این مدل ماهی ظاهر بسیار زیبایی دارن ... میخوام بهتون بگم بعضی اوقات این خود آدمها هستن که دسترسی به آرزوها رو سخت میبینن مثل من ""درحالیکه رسیدن بهشون خیلی هم سخت و دشوار نیست.. م ع د
ستاره و ماهی

امروز من میخوام فی البداهه بنویسم
پس اگر بد بود و به دلتون نچسبید غر نزنید و تحمل کنید
راستش یه کمی دلم گرفته ..خسته هستم و بی حس وحال
البته فکر نکنید غم خاصی پیش آمده نه شکر خدا فعلا" خبری نیست
اما احساس میکنم خیلی دارم دور خودم بیخودی میچرخم و اسیر روزمره گی شدم
و با اینکه مغزم هنگ کرده بید اما هوس کردم امروز هرجور شده مطلب جدیدم رو ارائه کنم ...
دنبال چند تا وبلاک مربوط به ماهی میگردم شما چیزی سراغ دارید
آخه میدونید من عاشق ماهیها هستم و البته یه کلکسیون کوچولو هم دارم که در حال پیشرفت و اضافه شدنه ..... جاندار نیست
نمیتونم در حال حاضر آکواریوم داشته باشم به دلایلی که نمیشه گفت
اما همیشه دوست داشتم یه آکواریوم با حال و حسابی داشته باشم
بنظر من ماهیها موجودات جالب و دوست داشتنی هستن با دنیایی خاص
با رنگهایی متنوع و غیر قابل شمارش
گاهی حس اینکه محبت خاصی تو این موجود خدایی هست باعث میشه که دوست داشتنی تر باشن ..
فی البداهه نوشتن هم بد نیست ها نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببینید چقدر خوشگل و گوگولی هستن؟؟؟

هر روز یه ماهی خوشگل برای شما ...با من باشید...تا ماهی بعدی

دوست داشتن من... دریاست ...و تو...
ماهی بزرگ این بی کران آبی دریایی
که تا ابد خورشید مهر من می تابد بر رنگهای بی شمار خوبیهایت
تا کی در عمق این دریا پنهانی؟؟؟
قلب عاشق همیشه نظر میکند به گستره مطبوع دریا
آنجایی که خورشید و زمین به هم پیوند میخورند وحدیث عشق آغاز میشود
یک دوست ناب

سلام ...ببینید یکی از دوستای وبلاکیم چه کاری کرده..
ازش یه دنیا ممنونم و دلم نیومد که شما هم نبینیدش
تولدم رو توی وبلاکش تبریک گفته :
و بهش میگم آقا بهمن مرسی از محبت بی نظیرت
و به قول بعضی ها///// دمت گرم و خدایی باد
..........وبلاک ( نامه ایی به خواهرم رامونا)http://bahaneh1.persianblog.ir/
امروز می خوام از خبر های خوب شروع کنم
اولا :
این جمعه سالروز تولد ستاره خانوم بود
از وقتی که این وبلاگو برات درست کردم
و خالصانه ترین حرفهای دلمو بهت تقدیم میکردم
ایشون
همیشه تشریف آوردن وبا نظرات زیباشون
ما رو تشویق کردن
پس خدمت ستاره خانوم عرض میکنم که :
من و خواهرم
زیباترین درود و سلام و تبریک رو
داخل پاکتی پر از نور وگل نرگس
که خیلی دوستش دارید رو
به شما تقدیم می کنیم

هفته من

سلام به همه 
این هفته مختص به خودمه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
چرا؟؟؟؟؟!!!!!
خوب چون تولدم نزدیکه
وقتی طفلی بیش نبودم خیلی روز تولدم برام جالب بود و دوست داشتنی
همیشه منتظرش بودم ...منتظر اون روز که مال خودم بود و برای بقیه هم شاخص میشدم و توجه ها به من جلب میشد..
همیشه روز شماری میکردم تا بیاد... چون علاوه بر کادوهای غیرمنتظره اش ...اون روز به من تعلق داشت
اما بعدش که آروم آروم بزرگ و بزرگتر شدم
آخ آخ ...زیاد هم برام مطلوب نبود
و بخصوص اون روز برام دلسرد کننده بود و مایوس کننده
الان هم اینطوریم اون روز بجای اینکه سرحال باشم و مثل همیشه بگو و بخند راه بندازم دلتنگ میشم و غرغرو
وقتی هم که میگذره دیگه منتظرش نیستم ..
خلاصه اومدم از الان بهتون اعلام کنم که 18 دیماه تولدمه
اگر قصد تبریک گفتن و کادو فرستادن دارید زود باشید عجله کنید
من منتظرم

14 دیماه
امروز خیره شدم به آسمون آبی ..نیمه آبی نیمه قرمز نیمه سفید....
تلفیقی بود از چند رنگ تا حالا انگار آسمون رو ندیده بودم ؟یا اینکه امروز به چشمم اینطوری امد . ابرها مثل نقاشی بچه ها پشت به هم داده بودند و چقدر منظره اش زیبا بود ..یعنی هر روز اسمون اینقدر زیبا بوده؟؟ نه ..آخه امروز من طلوع خورشید رو دیدم اونم در انتها ...اونجایی که زمین و آسمون بهم وصل میشن؟؟ نمیدونم افسردگی داره میاد یا سرخوشی؟؟ 
١۵ دیماه
امروز من با مرگ به اندازه ٢ سانت فاصله داشتم ..نزدیک بود به تولد نرسم
تو بزرگراه یه ماشین بزرگ به فاصله کوتاهی از کنارم رد شد... نزدیک بود یه ستاره از ستاره های دنیا کم بشه ...اما نشد..
١۶ دیماه
امروز من..اولین دسته گل تولدم رو دریافت کردم ..کادوهام هم یکی یکی داره میرسه گل رو از هم اتاقیم گرفتم ..یادتونه ؟؟همونی که کلاغها رو دوست داشت؟؟؟ حالا منو هم دوست داره !!!! اما راستش هنوز باهاش خیلی جور نشدم ..بیشتر از یکسال گذشته از حضورش اما نمیدونم چرا نمیتونم خیلی باهاش رفیق بشم ..
راستی میدونید احساس لمس طلایی چیه؟؟ اینه که حس کنی خدا به حرفهات مستقیما" توجه میکنه و بقول محمد اصفهانی ( خواننده) آنچنان محکم بغلت میکنه که از فشار محبتش دردت میگیره و گاهی این فشار همون مشکلات سخت زندگی ماهست که نمیتونیم در مقابلش مقاومت کنیم اما وقتی توجه خدا بصورت شیرینیهای زندگی اشعه هاشو نثارت کنه اونوقته که یه لبخند بزرگ روی لبهاته...خداجون مرسی
١٩ دی
امسال بهترین ها رو داشتم و خدا رو بخاطرش شکر کردم
هم تبریکها خوب بود هم روز خوبی بود هم پیامک ها خوب بود و هم کل اتفاقهایی که باید برای یک روز خوب پیش بیاد...از همتون هم ممنونم..
از اونهایی که یادشون بود و از اونهایی که اصلا" یادشون نبود از شما هم ممنون
سالار من و تو

السلام علیک یا نور چشم پیامبر
سلام ای سید شباب اهل جنت
وقتی برای نوشته های امروز دنبال جملات زیبا و شیوا در ذهن و فکرم میگشتم چقدر جملات بودند که پر میزدند برای ابراز علاقه یک انسان به شما
اما چه سودی دارد وقتی که من و ما پشت کرده ایم به تمام آنچه شما برای آن شهید شده اید چه فایده دارد وقتی زبانم با شماست و عملم باشما یکی نیست؟؟؟
من خودم را مقصر میدانم ..که در گرداب هولناک زندگیم غرق شده ام و فقط دست و پا میزنم ... من خودم را مقصر میدانم که طبق گفته بزرگان دینم.. شده ام انسانی فقط با آرزوهای بی پایان و دور مانده از قافله درستکاران
اما اجازه بده بگویم که با تمام روسیاهی هایم در انتهای صف اینهمه مشتاق.. یک نفر دیگر هم هست که چشم به دست شما دارد و تنها پیشکش او قلبی با یقین مطلق به شما و آل شماست و میدانم که شما هرگز گدایی را دست خالی از درگاهتان رد نمیکنید
دوستت دارم یک جمله کوتاه است که وقتی نثار شما شود دنیایی معنا خواهد داشت.
ایام شهادت سالار شهیدان و تمامی هواداران برحقش را به دوستان وبلاکیم و تمام دوستداران زمینی و بهشتی عزیز زهرای اطهر تسلیت میگویم و....
التماس دعا د اریم ..برای ما دعا کنید
سفرنامه اصفهان 2

با پیشنهاد دوستان رفتیم کلیسای وانک که البته روبروی رستوران خان گستر بود گفتیم اول بریم سراغ تاریخ جات ؟؟بعد بریم سراغ ناهار جات؟؟
نفری هزار چوب ( تومان) ورودی کلیسا بود اول رفتیم جایی که در واقع محراب کلیسا بود و توی در و دیوارش همونطور که در بالا مشاهده میکنید پر بود از نقش و نگار های زیبا و البته غیر اسلامی ( بی حجاب ) یه راهنما داشت که پسرک جوانی بود و داشت بنده خدا تعریف میکرد که اینا چیه و قدمتشون چطوریه ..از جایی که ملت ما عاشق دید زدن بدحجابی هستن از دیدن تصاویر محراب سیر نمیشدن بنابراین پسرک راهنما اعلام کرد حضار گرامی: موزه کلیسا هم هست که باید وقت دیدن اون رو هم داشته باشید و چون تا نیم ساعت دیگه کلیسا تعطیله لطف کنید سریعتر این قسمت رو تمام کنید و تشریف ببرید موزه رو هم بازدید بفرمائید.. که ییهو خانمی سانتی مانتال پرید بیخ گردن راهنما و گفت چییییی ؟؟ هزار تومن از ما گرفتید میخواهید تعطیل کنید این یعنی چی ؟؟ من اینجا رو که هیچی تمام گوشه کنار کلیسا رو تا نبینم تکون نمیخورم 
راهنما
که لپهاش شده بود عینهو لبو گفت : من برای خودتون گفتم آخه تا نیم ساعت دیگه کلیسا بسته میشه....بعدش هم به مقصد نامعلوم خودشو گم و گور کرد و از ترس خانوم سانتی مانتال دیگه سکوت اختیار کرد...
اما در عوض ما سریعا" رفتیم ببینیم توی موزه چه خبره که دیدیم همش کتابهای قدیمی و عصای اسقف خان گرام و صد البته تعدادی هم مدالهای مختلف درنهایت دقت چیده شده ...بعد دیدیم بهتره به زبون خوش خودمون بریم سراغ رستوران چون علاوه بر اتمام ساعت بازدید ساعت معده هامون حسابی در حال نواختن ناقوس بود
رفتیم خان گستر.....
باز به اصرار من ....با نهایت پرستیژ نشستیم تا گارسون محترم بیاد .. اومد و گفتیم خوب عمو جان اینجا چه خبره گفت به تعداد غذاتون میتونید اردو بخورید که البته اگر نخورید هم ایرادی نداره ما هم مثل بچه مثبت ها رفتیم سه نفری در حد مثبت ها سالاد و این چیزها رو آوردیم و بعدش هم غذاهامونو که اومده بود خوردیم . تا اینجاش خوب بود اما نگو این پیش بند سفیدها که عینک زدن و آدمها رو هی چک میکنن دارن سرشماری میکنن که چه کسی چه چیزی استفاده میکنه حتی مقدار نمک و فلفل هم گزارش شد وقتی صورتحساب اومد اینطوری نگاه هم کردیم 
آخه غذا 3 تا حساب کرده بود ولی اردو رو 4 تا در حالیکه ما حتی اندازه 2 نفر هم اردو نخورده بودیم .. بازم همراهام اینطوری نگاهم کردن
از دست این اصفهانیها ...
تازه میترسیدیم حرف بزنیم بگن ..چی اس خوب اردوس ازتون پول استدم تا حالتون جا بیاد دیگه خیلی مثبت نباشید مثل قوم مغول حمله کنید به میز اردو ..حالا حالتون خوشس؟؟؟؟؟
یه موضوع جالبتر بهتون بگم که اجداد خود من اصفهانی هستن
حالا شما جای همراهان من بودید دیگه با من سفر میرفتید؟؟؟
جواب شما باعث جلب رضایت ماست
سفرنامه اصفهان 1

سلام
سلام
سلام 
با اجازه بزرگترها برگشتم
جاتون خالی خیلی خوب بود و خوش گذشت .. هرچند که من خیلی اهل سفر نیستم و این توفیق اجباری باعث شد که تا حدی تغییر آب و هوا بدم و برگردم ..
تا جایی که میشد و امکان داشت در این مدت کوتاه اماکن دیدنی اصفهان رو ببینیم دیدیم اما اصفهان کلی جاهای دیدنی داره که شاید یک ماه وقت بخواد تا بشه کاملا" اون رو گشت و دیدنیهاشو دید.
تولد خواهرم رو هم شب عیدی گرفتیم البته مختصر و مفید .. خودمون کیک پختیم و دور هم جمع شدیم ..چون اونقدر خسته بودیم که حال رفتن به قنادی و خرید کیک تولد رو نداشتیم بنابراین هنر دستمون رو به نمایش گذاشتیم و هر جور شده کیک پختیم خیلی هم خوب شده بود . مادر عزیزم هم سید بود همون موقع عیدیمون رو هم گرفتیم.
باغ گلهاش همونطور که دوستان گفتن اولین جای دیدنی بود که رفتیم ... جاتون خالی اردکهای متعددی داشت که از گرسنگی تا آدمها رو میدیدن حمله میکردن و شانس آوردیم که نمیتونستن از آب بیان بیرون اگر نه که احتمالا" دنبالمون هم میکردن چون تا بچه ها چیزی تو آب مینداختن اونا اشتباها" دم های همدیگرو بجای خوراکی میگرفتن و کلی تو سرو کول هم میزدن و سروصدا راه انداخته بودن و متاسفانه متصدیان پارک از آوردن خوراکی به داخل پارک جلوگیری میکردن برای همین بود که اردکهای زبون بسته حسابی گرسنه بودن ...از دست این اصفهانیها
یکی از آشنایان آدرس یه بریانی رو داده بود و متاسفانه من اصلا" یادم نبود که ما خانوادگی اصلا" اهل بریونی نیستیم منم که لیدر سفر بودم گفتم الا بالله باید بریم بریونی و از جایی که ایام عید عروسی در اوج خودشه اونجا حسابی ترافیک بود و شلوغ و ما حدود 45 دقیقه برای رسیدن به بریونی پیشنهادی دوست عزیز تو ترافیک موندیم
فقط باید قیافه خانواده منو بعد از دیدن بریونی و متعاقبا" خوردنش می دیدید و جالب اینکه از ترسم افتاده بودم رو بریونیها و در اتمامش به بقیه هم کمک کردم و.......
چشمتون روز بد نبینه ...رفتم خونه داغون بودم حالا رژیم به کنار نمیدونید به چه حال و روزی افتادم ....
از فرداش از سمت لیدر بودن محروم شدم چون همه گفتن حرف نزن که حالتو میگیریم
بقیه اش باشه برای فردا
عجله نکنید کلیسای وانک هنوز مونده و همینطور هتل خوان گستر
********* برای او که دوستش دارم************
خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم آرام برایت بگویم و بگریم... خدایا تو گفتی: عزیزتر از هر چه هست، من آنی خود را از تو دریغ نکردهام که تو اینگونه هستی. پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا بازهم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی... میخواستم برایم بگویی. پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاقتر برای شنیدن خدایی دیگر... گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوستتر دارمت...
عیدتون مبارک

علی جان
عید ولایت تو نزدیک است ...روزی که همه فرشته ها و انسانها باورش داشتند اما دنیا دوستی و دنیا پرستی اجازه نداد که حقت را که از جانب خدا برایت مسلم شده بود در این دنیا به دستان پرتوانت بسپارند..
اما از جایی که خدا همیشه دوستدار توست امروزه این عید آنقدر بزرگ شده که تمام مسلمین ولایتت را قبول دارند و روزش را جشن میگیرند ..
و اما چه سود که دیگر نیستی تا از علم و دانش بی حد و اندازه ات سود ببریم و به دیدارت شتاب کنیم ...
عید همه مسلمین جهان عید مخصوص شیعیان و بخصوص سید های عزیز دنیا بخصوص مادر مهربان و عزیزو نازنین خودم مبارک باشه
برای شما هم همینطور ..امیدوارم این روز اونقدر براتون شیرینی به دنبال داشته باشه که توی خاطرتون ثبت بشه ....البته همراه با سلامتی که باز آرزو میکنم خداوند بهتون بعنوان شگون این روز ببخشه...
من این روز عزیز رو اصفهان هستم و قرار هست که برای خواهرم هم تولد بگیریم چون تولدش نزدیکه و برای اینکه خاطره انگیز بشه تصمیم گرفتیم که عید غدیر براش تو اصفهان تولد بگیریم تابحال این کار رو نکردیم که سفرمون با تولد هم همراه باشه و اینو هم به فال نیک میگیریم..
صفای دلتون همیشه پایدار و مهر و محبتتون یکسره ناب و خالص باد..
برای خواهرم که دوستش دارم:
یگانه خواهرم:
همیشه خدایم را شاکرم که تو را برایم به ارمغان آورد تا در تنهائیهایم و غم و شادیم شریک لحظه هایم باشی..روزی که تو آمدی دختر کوچک 6 ساله ایی بودم که عمق برکت خدا را با حضور تو ...با چشمان یک دختر بچه کوچک میدیدم اما الان هر روز بیشتر از روز قبل جلوه حضورت را در زندگیم حس میکنم .... پرتو نورانی وجودت همیشه نوازشگر روح و زندگیم است ...گفتن دوستت دارم کافی نیست ..تو لحظه های ناب زندگیم هستی ...............آنکه همیشه دوستت دارد ...خواهرت
حرف نو

هنوز به نتیجه ایی نرسیدم ....تعویض وضعیت وبلاکم رو میگم
اخه وقتی خودم همینطوری دارم درجا میزنم چطوری میتونم وبلاکم رو متحول کنم
این میشه که حتی رنگ و روی وبلاکم هم اینطوری میپره
هفته دیگه مسافرم ..دارم میرم اصفهون نصف جهون( درستش اینه اصفهان نصف جهان)
این سومین باره که به این شهر زیبا و پرجاذبه سفر میکنم ..نمیدونم خوش میگذره یا نه اما خوب امیدوارم که بسیار بیاد ماندنی باشه ...جای همه شما خالی
اگر جای خاصی و بخصوص سالن غذاخوری خوبی سراغ دارید معرفی کنید لطفا"
برگردم باز براتون سفرنامه خواهم داشت..
نظرتون چیه که امروز من بشه واقعا" امروز من یعنی چیزهایی که برام اتفاق می افته رو بگم ..اما حس میکنم در این مورد حرف گفتنی ندارم...
یه دوستی دارم که شوهرش حساسیتهای خاصی رو داشت مثلا" یه بار ناراحت شده بود چرا تو ماشین به حرفی که راننده تاکسی زده لبخند ملیحی زده و کلی باهاش بحث کرد که زن سنگین و رنگین که با حرفهای راننده نمیخنده ..پس خودتو جمع کن از این به بعد لبخند ملیح کمتر بزن..... نه اصلا" نزن
چند روزیه که صبحها بخت باهام یار شده و یه تاکسی نصیب شده که منو راحت تا مقصد میرسونه و خلاصه اینکه مشکل تردد از اونور شهر به این ور برام راحت تر شده و ما 3 تا ..مسافر این آقای محترم ....همسفر شده ایم و بجز من اون 2 مسافر دیگه چادری هستن و خیلی سنگین و رنگین و بسیار خدایی و باوقار.. انصافا" خانمهای محترمی هستن و البته تحصیلکرده اما طی مسافت با راننده حرف عادی هم میزنن و از هر مبحثی هم تبادل نظر میکنن ..خوب گاهی لبخند ملیح هم پیش میاد ...یاد دوستم افتادم و شوهرش و به این فکر کردم که اگر هر فردی مثل همینها بدون رنگ و ریا حرفی یا لبخندی عادی بزنه آیا متانت و سنگینی طرف بحث برانگیز میشه یا خیر؟؟؟
من عقیده دارم معمولا" آدمها از شعور بالایی برخوردارند واکثرا" میفهمن که فرق سبک و سنگین چیه؟؟ و حساسیت در این موارد بیهوده است ..
و بحث غیرت جداست ..و البته علاقه طرفین
***** شعر از مجید اخشابی عزیزم *****
قصه آدم و دنیا .....قصه تشنه و آبه ....یه روزی سیراب سیراب ..روزی دنبال سرابه
پشت سر دیوار حسرت ...روبرو هم اگر تاره ..بنده طلعت اون باش که همیشه آنی داره......
همه درها اگه بسته است
روبه آسمون نگاه کن
اونجا یه پنجره بازه ..............تو فقط خدا خدا کن