18دی
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧   کلمات کلیدی:

http://up.patoghu.com/images/50qmnfniamgj6gyhe30f.jpg

امشب شب تولدمه .....18 دیماه ساعت 7.30 دقیقه صبح بدنیا آمدم

البته برای کسیکه دوست داره دنیا بپوکه تا همه راحت بشن شاید سالگرد تولد مسخره باشه از همین الان به بعضی از دوستام که میگن تو هر روز یه نوع نظر رو ارائه میدی و یه روز میخوای گوشه عزلت بگیری و یه روز تولد میگیری و یه روز دنیا رو میخوای نابود کنی باید بگم ....خیلی هم روز تولدم باعث مسرت و خوشحالیم نیست اما خوب چون میخوام تا یه مدتی نباشم گفتم اول با یه حرف خوب شروع کنم .

یه مدت نیستم چون مادرم آخر همین هفته عمل جراحی داره و کمرش که بخاطر تنگی کانال نخاع مدتیه داره عذابمون میده قراره که به دست تیغ جراحی داده بشه و من بسی دلتنگ و غمگینم . برامون حسابی دعا کنید .

راستش سرم اونقدر شلوغه و درگیر کار و زندگی شدم که فقط وقت میکنم گاهی سری به وبلاکم بزنم و نظراتتون رو بخونم اما یکباره اونقدر مشغولیاتم هوار شده رو سرم که نمیدونم کی صبحه کی شب میشه .

هر روز هم یه پدیده جالب اتفاق میفته که ذهنم رو بیشتر درگیر خودش میکنه ..اگه حرف دوستام درست باشه که اینا امتحان خداست که من حسابی توی ایام امتحانات دارم برای خودم غوطه میخورم .

بگذریم امشب برام تولد گرفتن و کادوهام هم بسیار جالب و خوب بود .

مسیج تبریک هم زیاد داشتم ... انگار زیاد هم غریب الغربا نیستم...

دلم برای همه شما تنگ میشه امیدوارم فراموشم نکنید.

سعی میکنم با روحیه خوب برگردم و دوباره درهای این کلبه حقیرانه رو بروی خودم باز کنم  .


آرزوی من
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥   کلمات کلیدی:

http://somi1986.persiangig.com/image/2vtqtc3.jpg

آرزوم این نبود که تو این منظره باشم و یه دل درست سیاحت کنم

من خونه موندن رو به سفر و سیاحت ترجیح میدم  ..

اما دیروز با خودم  آرزویی رو زمزمه کردم که بعدش برای خودم جای سوال زیادی میذاشت . دلم میخواست یه باره تمام دنیا صفر بشه نه فقط خودم نیست بشم بلکه کل دنیا و آدمهاش نیست بشن و بعدش  نه خاکی باشه و نه گوری و نه عقوب و سوال و جوابی . دلم میخواست کل آدمیت و انسانیت برگرده به قبل از خلقت و باز هم فقط خدا باشه و فرشته هاش .

اینطوری انگار خیالم راحت میشد .

اما بعدش که بیشتر فکر کردم دیدم خوب اینطوری عدالت خدا و اینهمه تلاش خوبی و بدی و جوابگویی به اونا چی میشه؟؟

اینطوری که در حق بعضی ها ظلم میشه و با صفات خدا ضدیت داره

اما باز ته دلم میخواست اینطوری بشه و تمام روحها و نه فقط روح خودم ، مثل پایان یک فیلم  تموم بشه .

دلم میخواد بدونم موافق و مخالف این ایده و عقیده چند نفرن ؟؟

شاید اینطوری بفهمم دلم درست میخواد یا نه و این آرزو تا چه حد طرفدار داره؟؟؟

 


امروز ستاره
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤   کلمات کلیدی:

به این فکر کردم که کاش هر روز بیام اینجا و بنویسم

از خودم و فکرهام و روزهام و آرزوهام

نمیدونم میشه یانه  ’ نمیدونم اصلا" میتونم یا نه ..باید امتحان کرد

این روزها سعی میکنم فقط به روبرو نگاه کنم . گذشته یا آینده رو رها کنم و فقط به روز باشم ...خسته ام و گاهی  حس میکنم نمیتونم مسئولیتهای روزانه ام رو پشت هم ردیف کنم ..گاهی از صمیم قلب آرزو میکنم کاش مدتی میتونستم برای خودم باشم و هیچکسی بهم کاری نداشته باشه .

مجبور نشم هر روز با عجله سوار سرویس بشم مجبور نشم هر روز بیام سرکار و هر دقیقه به کارهام فکر کنم .........عجیب دوست دارم مدتی با خودم خلوت کنم ولی اسیر چرخه حیات شدم ؛ زندگیم شده باید ..باید..باید

و من ، زن بایدی نیستم

راستی حس میکنم توی مطلب قبلیم نسبت به خالقم یه ناشکری کردم

انتهای گفته ام :  هر چند که خالقم خودش میدونم حرفم به شوخی بود، مثل مطلبم که کلش مزاح بود ؛ گفتم چه کرده بودم که نصیبم این شد .

و این در حالیست که الان میدونم خیلی امکانات خوبی هم در حقمون عطاکرده است.

دلم یه تحول شیرین میخواد ...میخوام از این گردونه ایی که توش گیر کردم و همه اش یکسره شده مشغله ذهنی و زندگی آسوده بشم اما میدونم که نمیشه


خانه ما!!!!!!
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩   کلمات کلیدی:

انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم

واقعا" عوض کردن خونه مثل همینه ...واین خونه خودش حکایتیه برا خودش....

باید اول از همسایه هاش شروع کنم طبقه اول که خود صاحبخونه است ..اونی که کل 20 واحد رو ساخته و یواش یواش آدمای ساده دلو مثل ما اسیر میکنه و واحدهای زاغارتشو بهشون میندازه...

اون و برادرش واحدهای کنار هم رو گرفتن که از طریق یه پاسیوی کوچیک به هم ارتباط داره و مدام در حال تردد بین این دو واحدن ...پسرای حاج آقا که ماشااله هر دو توی دهه بیست به بالا هستن با صدای نخراشیده و دو رگه حسابی در حال قال و مقال هستن و وای به اون روزی که مهمونی بدن .....دیگه مصیبتیه ،،خواب و خوراک به بقیه حروم میشه...

واحد پائینی ما که ظاهرا" از ما هالو تر تشریف دارن یه زن و شوهر نسبتا" مسن هستن که فکر میکنم تازه بعد از دهه 40همدیگه رو پیدا کردن و سریعا" 2 تا دختر شیربه شیر (یعنی با فاصله کم سنی )هم جهت خالی نبودن عریضه اضافه کردن ...اونا هم وقتی با هم اختلافشون میشه دیگه اوضاع و احوال بی ریخت میشه و از اونجایی که کمی با ادبن موقع داد و هوار زدن سر همدیگه 3 تا فحش و ناسزا بیشتر بلد نیستن اونم هر کدام رو بیشتر از 50 بار بهم نسبت میدن که عبارت است از : غلط کردن...بیجا کردی .... بیخود کردی....؟؟نیشخند

اینا هم وقتی شروع میکنن دیگه خونه ما روی هوا و اتمسفر سیر میکنه دیشب که اولین دعواشون رو شاهد بودم نشستم تو جام و صبر کردم که صلح بشه البته تصمیم دارم دفعه بعدی برم کمک هر دوتاشون تا زودتر پرچم صلح رو بالا ببرن..

وای بریم سراغ همسایه بغلی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟گریه این بندگان خدا یه زن و شوهر جوان هستن که به تازگی صاحب به کوچولو شدن ......بچه که خدا خیرش بده اکثرا" در حال گریه کردن و جیغ سردادنه ... این وسط اگر خوابش ببره بابای محترمش ساعت 10.30 شب که از کار میرسه یه کاره ،، از دم در داد میزنه گووووگووولی بابا و شیرجه میره طرف تخت نوزاد ....آخه مرد مومن اینم شد رسیدگی به بچه ؟؟؟؟ خوب شب یه کم زودتر بیا بچه بیداره ،حال و احوال کن اخه نصف شب وقت گوگولیه باباس؟؟؟؟؟؟؟؟///

خلاصه دردسرتون ندم میخوام مثل فرخ لقا خانوم بشم و بعد از بازنشستگی ریاست ساختمون رو به عهده بگیرم و برای کل برو بچ ،،مشاوره روانی بزارم

اول به این بابای گوگوللللی میگم مرد حسابی این بچه به خودی خود دل درد و دل پیچه داره سرجدت نصف شب دیگه زابراهش نکن بزار منم یه چرت بزنم....

بعدش میرم سراغ این زوج خوشبخت طبق پائین سوالاول یه سری فحش ملس و حسابی یادشون میدم که پیش هم کم نیارن ...بعدش کارت اعتباریمو بدم خدمتشون که قبل از شروع ،،بیخود کردی و بیجا کردی ،،اول منو صدا کنن عشق و عاطفه رو یه جورایی یادشون بدم .....

بعد باید برم سراغ حاج آقا که میگه کل این خطه شهر مال منو اخوی من و فک و فامیل منه بهش بگم یارررررررررررو ...بجای پول ،،، یه کم ادمیت یاد بگیر اینقدر ملت رو سرکیسه نکن یه کمی هم ادب یاد این آقازاده ها بده نصف شب عربده مستانه نکشن

بقیه همسایه ها باشه دفعه بعد فعلا" تا اینجا میشناسم که از سرم هم زیاده

خدایا اخه چه گناهی در حقت کردم منو انداختی بین این قوم یاجوج و ماجوج؟؟؟

 


بازنشستگی زودرس
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱   کلمات کلیدی:

http://melodyeman.persiangig.com/image/gham/gham.jpg

سلام به باوفاهایی که اومدن سرزدن و بی وفاهایی که نیومدن

سلام به اونایی که اومدن پیام گذاشتن و اونایی که فراموشم کردن و پیام نذاشتن

خلاصه سلام به روی ماه همه شمادوستان

(عجب پاچه خواری شدم من؟؟؟؟)

خدای بزرگ که فعلا" بما امرفرمودن توی دلخوری ودلواپسی بمونیم و خارج هم نشیم اما خوب یه جورایی هم نباید کفران نعمت کرد سعی میکنم توکل کنم تا چی بشه.

و اما برسیم به موضوعی که داشتم بهش فکر میکردم و در همون لحظه باز یاد شما افتادم که معمولا" در مواقع تنهایی هام هم تشریف فرما میشید و  شریک لحظه هام هستید :

تا حالا فکر کردید که اگر بازنشسته شدید چکار میخواهید بکنید؟؟

آیا تصمیم خاصی برای اون روزها و ساعتهایی دارید که قراره خالی بشه؟؟

بزارید من براتون از خودم بگم ...

همیشه بخودم میگفتم وقتی بازنشسته شدم:

یه ساعتهایی رو میرم به کوچه و خیابونهایی که بچه گیهامو توش سپری کردم به جاهایی که الان هر وقت از کنارش رد میشم تا جایی که میتونم خیره میشم و یاد دختر کوچولویی می افتم که بازیهاش و گریه ها و خنده هاش هنوز رو در دیوار اونها نقش بسته ..... این اولین و تنها برنامه ایی که شاید روزهامو درگیر خودش بکنه

یه ساعتهایی رو تصمیم  دارم برم سفر ...جاهایی که وقتی توی اینترنت میبینم میگم کاش ستاره ، الان اونجا بودی و به ارامش میرسیدی ..که البته اینو هنوز توش شک دارم چون سفر برای من دارای شرایط خاص خودشه اما به هر حال حتما یه جاهایی رو خواهم رفت........با کی یا چطوری اصلا" نمیدونم

حتما" یه برنامه ایی میزارم برای ساعتها  و لحظه های هر روزم

حس میکنم برخلاف ادمهای دیگه که تصور میکنن بازنشستگی روز پیری و کوری اونهاس مطلقا" اینطور نیست این روز روز افسردگی و پشیمانی یا پریشانی نباید باشه .

باید حس کنی آدمی هستی با ماموریت جدید. ای کاش اینها برام در حد حرف نباشه ، هر چند که اخیرا" بخاطر مشکلاتم وقتی زیاد مرخصی میگیرم و از دوستای همکارم دور میشم حس میکنم زیاد هم دیگه تمایل به رفتن ندارم. دلم براشون یه ذره میشه

دوستم که از اتاقمون رفته تازه میگه دلم برات تنگ میشه و بهت معتاد شده بودم و حتی گاه اشک تو چشماش حلقه میزنه.

دوست دیگه ام برای کلکسیونم ، ماهی شیشه ایی خریده ..

و دوست دیگرم .............

حس میکنم از دست دادن اینها کار آسونی نیست ...میخواستم قبل از خسته شدن از این دنیا ،،زودتر از موعد دست از کار بکشم و برسم به آرزوهام اما الان میبینم آرزوهام کنارم هستن ...روبروم نشستن ...پس  چرا باید دنبال جدیدترش باشم...

نمیخوام زودتر از موعد برم نمیخوام


روزگار جدید
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸   کلمات کلیدی:

               http://www.askquran.ir/gallery/images/55195/1_1006702vltbm5brjh.gif

آدمها چقدر متفاوتند ، هر کدام صاحب دنیایی خاص هستند که فقط منحصر به خودشان است . از جمله همکارانی که من تا بحال داشته ام و در کنارشان دوستانه یا حتی خصمانه زندگی کرده ام .

همانطور که گفتم هم اتاقیم عوض شده و بجای دوست کلاغها دوست دیگری آمده که او هم بدتر از این یکی عاشق انواع و اقسام پرندگان است و پنجره اتاقمان را تبدیل کرده به یک باغ وحش استثنائی ، ظهر و صبح هم وظیفه شیرین تغذیه آنها را بعهده دارد .

             http://forum.iranblog.com/attachments/12177d1207818546t-animation%2520-23-jpg

این تصویر اگر درست دیده شود و پس از اتمام کار غیب نشود ، توسط فاطیما انتخاب شده و تقدیم شما میشود . الان هم ذل زده ببیند من برای شما چه مینویسم بنظرم تند تر از مشقهایش مشغول خواندن این سطور است .

خلاصه داشتم برایتان میگفتم این یکی همکار جدید ،  هر چند که سعی میکند حسابی تریپ دوستی و عاشقی با هم داشته باشیم اما مدام در حال نگاه کردن به قیافه من است و در خط و خطوط اینکه چه میکنم و کمتر سعی میکند من را به حال و هوای خود رها کند و البته من اصلا خوشم نمی اید کسی همش در نخ من و کارم باشد .  به هر حال فکر میکنم شاید  "  اینهم بتواند مورد خوبی برای روزگارم  باشد .

البته یا این روزها من مشغله ام زیاد است یا به یک گیجی ادواری مبتلا شده ام که تا می آیم به خودم بجنبم شب شده و خسته ام و نمیفهمم کلا" چه دارد بر من و ایامم میگذرد . شاید قاطی کرده ام که حتی دوست صمیمی ام مدام به وبلاکم و نوشته هایم میخندد و فقط میگوید اینها چیه که مینویسی ؟؟؟؟؟


عزیزان من
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥   کلمات کلیدی:

سلام به همه عزیزان من

از اینکه اینقدر با محبتید که در نبودم خانه ام را بی نور نگذاشتید صمیمانه متشکر و ممنونم چقدر خوب است که در این دنیای وانفسا قلبهای گرانبهایی چون شما با محبت میتپد و ثابت میکند که هنوز هستند بنده های خوب خدا  که دلیل برپایی این جهان فانی  هستند.

زندگیم پراز اتفاقات غیر مترقبه و گوناگون و پشت سر هم یا بقولی ضربتی شده ...قربونش برم خدا هر روز برایم اتفاق جدیدی را رقم میزند و تا می آیم یکی را درک کنم بعدی از راه میرسد .

هنوز کارها تمام نشده اما آماده ام تا برایتان حرف بزنم چون پرم از نوشتن:

2 خانواده ایم که هر دور خانه ها را فروختیم تا بهم نزدیکتر شویم اما بازی زندگی طوری شد که هر دو دورتر شدیم و سختیهای زیادی را هم تحمل کردیم.

انگار سالها بود که این جنس ادمیزاده را ندیده بودیم ..ندیده بودیم که همه آدمها فقط قصد آزار و اذیت هم را دارند و در این میان تنها چیزی که در یادها نمانده است یاد خداست و اینکه چقدر منتقم است و روزی  احقاق حق میکند.

پریشان نگویم :  فروشنده بدی نصیبمان شد که تا میتوانست اذیتمان کرد و خودمان هم تا حدی بی تجربه بودیم و این قضیه را بغرنج تر کرد . اشتباه کردیم چک دادیم و برای پس گرفتن چک مجبور شدیم ضرر کنیم و خانه هایمان هم از هم دورتر شد.

مسائل حاشیه ای زیادی هم این بین  داشت که به نوشته نمی اید ولی کلا همانطور که قبلا هم گفته بودم خودم وضعیت جالبی نداشتم که بتوانم با این قضیه  روبرو شوم  . بنابراین خیلی برایم گران تمام شد .

روزهایی که دلواپس بودم و گریه ها و بغض هایی که بی امان بود.

ترکشهای این جابجایی هنوز هست چون سند خانه هنوز به ناممان نشده علیرغم اینکه کل پول را داده ایم تا کلید بگیریم . و خانه خواهرم ( مادر فاطیما) هم هنوز اسباب کشی نشده و هنوز در حد قرار داد است .

از طرفی هم اتاقیم را  با کارمند دیگری تعویض کرده اند و این در حالی است که من تمام دغدغه های کاریم را این روزها به او سپرده بودم و این اواخر کم کم با هم خوب و خوش بودیم و زندگی دوستانه ای را در کنار هم میگذراندیم

و دوست بعدی که میخواهد جایگزین شود ؟؟؟ نمیدانم چه خواهد شد...

حال به این فکر میکنم شاید خیری در این میان باشد که خدایم از آن باخبر است و من مثل همیشه بنده ایی ناآگاه و کوته بین هستم و حکایتهای او را نمیدانم .

و به این نکته هم رسیدم که : اگر برزخ همان حالتی باشد که من در این دنیا تجربه کردم  مثل روزهای سیاهی که داشتم ...خدایم میخواهد از الان بگوید : دنیایت را سرسری نگیر ...آماده روزهای سیاهی باش که در آن دیگر راه بازگشت نداری ..محیای خیلی چیزها و خیلی اتفاقاتی باش که دل شیر میخواهد و باری سبک که بتوانی از مانعهای آن گذر کنی ...واقعا" برزخی بود .

شاید واقعا" خدا میخواهد در تمام روزهای سختی که برایمان پیش می آورد همین را یادآور شود که یاد روزی باش که نه راه پس داری نه راه پیش ....

از تمامی شما عزیزانم که با پیامهای خصوصی و دوستانه تان یاریم کردید و به یادم بودید ممنونم ..............قلب


انتظار من
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥   کلمات کلیدی:

https://www.storesonlinepro.com/files/2023869/uploaded/new%20wedding%20cake.jpg

منتظرم :

به اینکه کی و کجا به آرامش دلخواهم میرسم

همیشه زندگی برایت انطور که میخواهی پیش نمی اید و آنوقت که نمیخواهی ناگاه از راه میرسد.......آیا این بازی روزگار است و خواست خدا برای اینکه آبدیده ام کنددر پولاد زمان .

همیشه میگویم : خسته ام ..توان ندارم و نمیتوانم با آنچه او میخواهد مقابله کنم اما در نهایت میبینم سخت جان تر از آنی هستم که فکرش را میکردم

نمیخواستم آپ کنم اما شاید به نوعی اعتیاد به نوشتن در این صفحه سفیدی که میدانم مخاطبینی نازنین دارد وادارم میکند که بنویسم حال از خودم بنویسم یا از آنچه به قلمم بیاید.

همانطور که گفتم تغییر مکانی خواهیم داشت . خانه هایمان را برای فروش گذاشته ایم همانطور که بهمن گفت ( سالهاست که قصدش را دارید ؟؟؟) ولی اکنون شاید زمان آن رسیده که مقصودمان را عملی کنیم و  به خانه ایی جدید نقل مکان کنیم اما در این راه سختیهای زیادی را داریم که پوستمان را میکند و آخر و عاقبتش هم معلوم نیست .

گاهی فکر میکنم بعضیها چه راحت پولهایشان را خرج میکنند و خانه های آنچنانی دارند اما امثال ما که کارمند زاده ایم همیشه دلخوش کرده ایم به خانه ایی که چشم اندازی ندارد که در خور چشمانمان باشد .

البته باز هم خدا را شکر که خودش بالای سرمان هست و امید به حمایتش داریم.

دوست دارم بدانم آیا این خداخدا کردنها مال ما و امثال ما است که دوست داریم پناهی استوار داشته باشیم تا به آن اتصال یابیم و نجات پیدا کنیم ؟ یا اینکه آدمهای مایه دار و آنچنانی هم که به قوت و اقتدار خودشان میچسبندگاهی خداخدا میکنند؟

من که تصور میکنم آنها مست عروس زیبای زندگیشان هستند و از حرفهای ما هم اصلا" سر در نمی اورند...به هر حال میگویند با خدا بودن پادشاهی است و .....

احتمالا" تا تکلیف زندگیم مشخص نشود مجددا مطلبی برای نوشتن نخواهم داشت.

قدم تک تکتان را که به اینجا پا میگذارید بر چشم میگذارم و امیدوارم همه دعا کنید تا وقتی برمیگردم دوباره همان ستاره شنگول شما باشم .

شنبه سالروز عروسی علی اعلی و فاطمه زهرای اطهر است . بنظر زیباترین روز دنیاست و برای من بسیار مقدس است . به همه تبریک میگم و قرار است شیرینی ببرم برای همه دوستانم ....دستم به شماها که نمیرسد از طرف من خودتان را مهمان کنید

ثوابش برای من زحمتش برای شما قلب

http://www.wildflowersbylori.com/newark%20Museum%20Cake%20Exhibit%201.jpg

 


غواصی
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩   کلمات کلیدی:

http://www.persianv.com/uc/out.php/i302_n00083307rb004.jpg

یه زمانی وقتی بابام تو انتخاب کانالهای تلویزیون به بخش زندگی حیوانات علاقه نشون میداد پیش خودم میگفتم : وااااااا آخه این دیگه دیدن داره ؟؟؟
اما دیروز نه تنها خودم همین کارو کردم بلکه رفته بودم توی متن قضیه تا حدی که خودم رو جای اون فیلم بردار تصور کردم.
البته فیلمبردار در واقع غواصی بود که داشت توی اعماق آب با انواع و اقسام دلفینها و ماهیهای رنگارنگ عکس یادگاری مینداخت و آنچنان دستش رو انداخته بود گردن یه ماهی غول پیکر که انگار رفیق چندین و چند ساله هستن .
بعد بخودم گفتم کاش میشد منم غواص بودم و میتونستم ساعتها توی عمق آب شفاف اقیانوسها واسه خودم اینهمه رنگ و تنوع موجودات خدایی رو زنده و از نزدیک لمس کنم بعدش گفتم عجب موضوع باحالیه برای وبلاکم
وقتی راوی که همون جناب غواص بود اشاره کرد به این موضوع که بعضی از این ماهیها گوشت خوارن و سمی.. و خطرات آنچنانی ادم رو تهدید میکنه بطوریکه اگر اشتباهی متوجه جای پاتون نشید و بزارید درست روی کله جناب ماهی سمی در یک چشم بهم زدن عمر عزیزتون رو ازدست میدید
قیافم اینطوری شد  استرسآخه جون عزیزم در حد اصحاب کهف
اما آرزوی غواصی هم اضافه شد به آرزوهای بی پایان زندگیم
این روزها مشغله ام زیاده بعدا باید بیام براتون حسابی تعریف کنم امروز هم زیاد سرحال نبودم اما به شماها که میرسم جدیدا" طبع طنزم عود میکنه...
سعی میکنم زود آپ کنم اما قول نمیدم آخه میدونید که مهمم در حد المپیک

 

 


سلام
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩   کلمات کلیدی:

برگشتم ...دوباره به سوی پایتخت دود آلود و سرطان زاچشمک

جاتون خالی خوب بود ..هوا عالی بود و اونقدر هم سرد نبود که حتی توی غار نیاز به لباس اضافه داشته باشیم . کلا" سفر جالبی بود.

با اینکه هتل  ما 4 ستاره بود اما بنظرم 2 تا ستاره هم براش مصداق نداشت . رفتم از صدای زیاد و بوی انواع غذا تو راهروهای هتل شکایت کنم دیدم یه آقایی داره از  مسئول اونجا میپرسه که : میشه لطفا" بمن بگید هتل 4 ستاره یعنی چی؟؟

تعریف هتل چهار ستاره اینه؟؟ و کلی گله و شکایت که اتاقهاتون اینطوریه و اینهمه پول میگیرید سرویس خوبی ارائه نمیدید.

دیدم بابا یکی دیگه دلش پرتره گفتم بیخیالش بریم پی گشت و گذارمون..

عکس هم ندارم براتون بزارم چون امروز یه ستاره بی حس و حالم سوال

بوعلی و باباطاهر که فقط یه چیزیه تو مایه میدون آزادی خودمون شاید با شاخ و برگ کمتر ... برای زیارت مقبره هم باید پول بدی ولی همین پول رو اقلا" خرج اون خدا بیامرزها نمیکنن آدم دلش نسوزه رفتم پیشنهاد بدم چند تا گلدون حتی شده مصنوعیش رو بزارید کنار این قبرهای خشک و خالی دیدم اونقدر گرم گرفتن پول و حرف زدن با بقیه بازدید کننده هاست گذاشتم تو حس و حال خودش بمونه...

اونقدر از تپه های عباس آباد گفته بودن یه چیزیه مشابه پارکهای تهران خودمون مثل ساعی و یا لاله ... فقط غار متنوع و جدید و جالب بود برام که اونم منو گذاشتن کنار آقای راننده تا بهش تو رکاب زدن کمک کنمخوشمزه اونم بنده خدا حس خلبانی بهش دست داده بود و فکر کرده بود بجای غار داره تو هوا رکاب میزنه پیاده شد با یه تریپ خلبانی دستی تکون داد و رفت ....اما سرجمع خوش گذشت دنبال تعطیلات بعدی هستیمتعجب

و حالا افکار ستاره ای من :

صبح داشتم میگفتم خدا وقتی آدم و حوای بدبخت و بداقبال رو آفرید :

میگن جناب شیطون خان حسودیش شد و تصمیم گرفت بجای سجده به انسان جماعت ,حسابی حالشون رو بگیره و تا میتونه گناهکار تحویل عشقش بده

آخه میگن از بس عاشق خدا بوده نمیتونسته هووویی مثل ماها رو تحمل کنه و از خدا رخصت گرفته که صبح تا شب تو کار بدبخت کردن آدمها باشه

آخه این کجاش عشقه ... عشق جناب شیطون شده عین عشقهای کلیشه ایی امروزی که همش دروغه و خالی بندی فکر میکنم از اول هم دنبال بهانه میگشته تا یه جورایی خود نمایی کنه آخه خدا تحویلش نمیگرفته اونم حرصشو روی ما بیچاره ها خالی کرده ....

میگن عشق اون دنیا حقیقی و نابه اگر اینطوریه پس چرا عشق شیطون ظالین اصولی نبود .... باید فاتحه خودش و عاشقیشو خوند.

الهی بمیرم برای خدا که عاشقاش مائیم  و این شیطون ورپریده ی بی اصل و نسب

راستی روز دختر بود این روز رو به همه دختر خانمهای گل تبریک میگم

این تقویم ما هم که شورش رو در آورده هر روز باید گوش به زنگ باشیم ببینیم روز کیه و روز چیه قربونش برم برای هر روزی هم یه حرفی داره ؟؟؟

فاطمه هم که برای جیب خاله حسابی نقشه کشیده بود به مرادش رسید در حالیکه چونه اش رو میخاروند اینطوری متفکر گفت : خاله جان فکر نمیکنی امروز روز خاصیه ؟؟منم خودمو زدم به اون راه گفتم چشمچی؟

نتیجه اینکه باید امروز برم بانک چون تو جیبم پشه ها مهدکودک ساختن

بابا این روزها رو یه کمی کم کنید فردا روز مادره پس فردا روز خواهره روز بعدش روز پدره خدابیامرزه بعدش روز خودمه که همه احتمالا" فراموش کردن

 


← صفحه بعد