تنافض جالب
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸   کلمات کلیدی:

http://harfhayedelam.persiangig.ir/image/header.jpg

صبح به سختی بیدار شدم تا بیام سرکار اصلا" حال راه رفتن رو نداشتم بخصوص اون سربالایی نفس گیر رو .. یه سواری گفت اگر مسیرت مستقیم هست بیا بالا منم از خدا خواسته پریدم بالا رانند محترم از اون پرچونه ها بود گفت خوب مسیر بعدیت کجاس گفتم : تشکر من با سرویس میرم مزاحم شما نمیشم.

گفت : آخه این مسیر منه چون هر روز پسرم رو میرسونم به دانشگاه میدونید که باید مواظب بچه ها بود اوضاع خرابه اینه که من خودم میرسونمش  که همراهش باشم ( اونم تازه پسر)

گفتم: بله درسته کار بسیار خوبی میکنید.

گفت آره اما حیف که وقت ندارید اگر نه یه دوری با هم میزدیم یه گپی با هم میزدیم ....من اینطوری بودمتعجبسوال

تو دلم گفتم  مرگ خوبه ولی برای همسایه نه؟

نه به اون مراقبت از پسرت نه به اون دورزدنت با دختر مردم؟

متاسفم که آدمها پراز تضادهای جورواجور هستن