قصه غصه ها
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤   کلمات کلیدی:

http://www.sharemation.com/gaius/kagaya_37.jpg

علت تاخیر در نوشتن این متن این بود که حقیقتا" نمیدونم چطوری باید براتون حرف بزنم بعضی اوقات اون چیزی که تو دل آدمهاست وقتی به نوشته در میاد نمیتونه حقیقت رو اونطور که تو میدونی بیان کنه اما الوعده وفا بهتره بنویسم تا نظراتتون رو بدونم.

عزیزم..اونی که خیلی دوستش دارم یکباره مبتلا به بیماری ناشناخته شد و بهترین دکترها تشخیص نمیدادند چیه فقط درد شدیدی داشت که با هیچ مسکنی حتی تزریقی خوب نمیشد روزی چند دکتر ویزیت میکردند .دکترهای متخصص و با تجربه اما هیچ عکسی ..هیچ ام آر ای.. هیچی مشخص نمیکرد که چیه ... و ما مونده بودیم که چه باید کرد ظرف کمتر از یک هفته بیناییش هم تحلیل میرفت ..

هیچ وقت اون  روز رو فراموش نمیکنم که خسته از کار برگشتم خونه و با روحی داغون از اینکه چه باید کرد؟؟ وقتی رفتم تا ببینمش مادرش گفت .چشماش ... دیگه چشماش هم خوب نمیبینه ...و زد زیر گریه و فقط صدای خودم رو میشنیدم که گفتم.. یا  امام زمان ..اما همون جا با گفتن امام زمان حس کردم تمام وجودم شکست و داغون شد تو وجودم چیزی گم شد -انگار تمام روحم ... هنوز با گفتنش اشکم جاری میشه..

یادمه تو وبلاکی خوندم که مادری بخاطر تب دخترش تا صبح نخوابیده بود و با صدای نفسهاش و سرفه هاش دگرگون شده بود و من میفهمیدم جمله هایی که مینویسه یعنی چه ؟؟

دکتر ها نمیفهمیدن فقط در اخرین لحظات که چشماش هم درگیر شد متخصص چشم تونست بگه که اعصاب چشماش ورم ناجوری هم پیدا کرده .. سریعا" بعد از این تشخیص بستری بیمارستان شد و 2 بار آب نخاعش کشیده شد چیزی که تمام تختهای مجاور میگفتن چرا قبول میکنید این کار خطرات خاص خودش رو داره اما استیصال ما تا حدی بود که چاره ایی نداشتیم ... و برای همین کشیدن اب نخاع یه بچه 9 ساله فقط باید پشت اتاق عمل باشی ..صدای ضجه هاشو بشنوی تا بفهمی دنیات به مویی نمی ارزه..

اونجا هم بخشی از وجوم از دست رفت ..

اجازه بدید بیشتر از این نگم چون گریه کردن تو محیط کار اونچنان جالب و قابل درک نیست این فقط قسمتی از روزهای سیاه و جهنمی بود که گفتم و در هر لحظه و ساعت این حوادث چیزهایی نهفته که نه مجال گفتنش هست و نه حس ادامه اون..

تا حالا صدای التماس دختر بچه رو شنیدید

روزهایی که آسمون برای همه روشن بود و برای ما سیاه مطلق

یه روز  تو بیمارستان لیوانی رو  از  تو یخچال بیرون اوردم تا توش چایی بریزم به این فکر کردم که اگر الان اب داغ به این لیوان بخوره حتما" میشکنه و خورد میشه ( به علت وجود سوسک تو بیمارستان لیوانها داخل یخچال نگهداری میشد) پس قبلش با اب گرم اونو  شستم تا داغی اب جوش باعث شکستنش نشه و از ته دل به خدا گفتم خدایا کاش تو هم قبل از هجوم این مصیبت ما رو اماده پذیرش میکردی ..

ما ادمها موجودات شکننده و اسیب پذیری هستیم حتی اونهایی که از لحاظ عقیده و استحکام روح در حد بالایی هستند من به چشم دیدم که با برخورد این حوادث چطور داغون میشن ... خدا مارا اینطوری افریده اما گاه فشاری که برامون در نظر میگیره قابل تحمل ما نیست