قصه عشقولانه: قسمت دوم
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤   کلمات کلیدی:

http://www.arakis-chan.hit.bg/Images/fun/love.gif

چند سال گذشت:

دخترک باز او را دید.

دوباره همان سلام دوباره همان ....اما این بار چشم دخترک ناگاه روی حلقه طلایی که بر دست چپ پسرک خودنمایی میکرد خیره ماند..

به آسمان نگاه کرد ..آسمان ترک خورده بود و دلش فقط گوشه ایی دنج را میخواست تا بیاندیشد و برای مرگ عشق از دست رفته اش بگرید.

پسرک پیوند بسته بود.. با عشق دیگری در جای دیگر.

همانجا دست به دعا برداشت و ملتمسانه گفت:

خدایا در این شکست  منهم بی تقصیر نیستم .این منم که بیهوده دل بستم

یاری کن عزیز مرا و به او هدیه کن آنچه من از او میخواستم و او دستش کوتاه بود در برآوردن حاجات من.

لبخند پسرک دوباره رویایی بود .و چشمانش هنوز همان تابش را داشت.