سفرنامه اصفهان 1
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧   کلمات کلیدی:

http://i13.tinypic.com/2rc9wdl.jpg

سلام قلب  سلام قلب سلام قلب

با اجازه بزرگترها برگشتم

جاتون خالی خیلی خوب بود و خوش گذشت .. هرچند که من خیلی اهل سفر نیستم و این توفیق اجباری باعث شد که تا حدی تغییر آب و هوا بدم و برگردم ..

تا جایی که میشد و امکان داشت در این مدت کوتاه اماکن دیدنی اصفهان رو ببینیم دیدیم  اما اصفهان کلی جاهای دیدنی داره که شاید یک ماه وقت بخواد تا بشه کاملا" اون رو گشت و دیدنیهاشو دید.

تولد خواهرم رو هم شب عیدی گرفتیم البته مختصر و مفید .. خودمون کیک پختیم و دور هم جمع شدیم ..چون اونقدر خسته بودیم که حال رفتن به قنادی و خرید کیک تولد رو نداشتیم بنابراین هنر دستمون رو به نمایش گذاشتیم و هر جور شده کیک پختیم خیلی هم خوب شده بود . مادر عزیزم هم سید بود همون موقع عیدیمون رو هم گرفتیم.

باغ گلهاش همونطور که دوستان گفتن اولین جای دیدنی بود که رفتیم ... جاتون خالی اردکهای متعددی داشت که از گرسنگی تا آدمها رو میدیدن حمله میکردن و شانس آوردیم که نمیتونستن از آب بیان بیرون اگر نه که احتمالا" دنبالمون هم میکردن چون تا بچه ها چیزی تو آب مینداختن اونا اشتباها" دم های همدیگرو بجای خوراکی میگرفتن و کلی تو سرو کول هم میزدن و سروصدا راه انداخته بودن و متاسفانه متصدیان پارک از آوردن خوراکی به داخل پارک جلوگیری میکردن برای همین بود که اردکهای زبون بسته حسابی گرسنه بودن ...از دست این اصفهانیها

یکی از آشنایان آدرس یه بریانی رو داده بود و متاسفانه من اصلا" یادم نبود که ما خانوادگی اصلا" اهل بریونی نیستیم منم که لیدر سفر بودم گفتم الا بالله باید بریم بریونی و از جایی که ایام عید عروسی در اوج خودشه اونجا حسابی ترافیک بود و شلوغ و ما حدود 45 دقیقه برای رسیدن به بریونی پیشنهادی دوست عزیز تو ترافیک موندیم

فقط باید قیافه خانواده منو بعد از دیدن بریونی و متعاقبا" خوردنش می دیدید و جالب اینکه از ترسم  افتاده بودم رو بریونیها و در اتمامش به بقیه هم کمک کردم و.......

چشمتون روز بد نبینه ...رفتم خونه داغون بودم حالا رژیم به کنار نمیدونید به چه حال و روزی افتادم ....

از فرداش از سمت لیدر بودن محروم شدم چون همه گفتن حرف نزن که حالتو میگیریم

بقیه اش باشه برای فردا

عجله نکنید کلیسای وانک هنوز مونده و همینطور هتل خوان گستر

********* برای او که دوستش دارم************

خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می‌کردم آرام برایت بگویم و بگریم... خدایا تو گفتی: عزیزتر از هر چه هست، من آنی خود را از تو دریغ نکرده‌ام که تو اینگونه هستی. پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: اشک‌هایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا بازهم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی... می‌خواستم برایم بگویی. پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق‌تر برای شنیدن خدایی دیگر... گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست‌تر دارمت...