راز من

http://www.dl.persianmob.net/images/group/2010.04.09/raaz/1.jpg

یک سالی بود که نماز نمیخوندم

خیلی ساده بود ..دلم نمیخواست بخونم و همیشه به خدایم اعتراف میکردم که:

خدایا نه تقصیر شیطونه و نه مقصر هیچ بنی بشر دیگه اییه بلکه خودم مقصرم.

خواهرم همیشه میگفت : بخون اقلا" نمازتو بخون اما میگفتم تو کاری نداشته باش

مادرم میگفت : تارک صلاه بودن خیلی بده من بهت وصیت میکنم بخونی

و نمیدونست با این حرف اعصابم خوردتر میشه ...همیشه بخودم میگفتم نمازی که بخاطر حرف خواهر و وصیت مادر خونده بشه بدرد همون خواهر و مادرت میخوره .

اما نمیتونستم و تصورم بر این بود که آخه این یک ربع ایستادن و قامت بستن مثلا" به چه درد میخوره وقتی نمیتونی تمرکز کنی و بیفایده است.

تمام این یک سال رو حس میکردم بیشتر به خدا نزدیکترم چرا که حالا بجای 5 نوبت نماز خوندن شاید روزی ساعتها با خدای خودم خلوت میکردم و باهاش راز و نیاز میکردم . قربون صدقه اش میرفتم و مدام میگفتم میدونی که چقدر عاشقتم یه عشق حقیقی و همیشه هم راضی بودم از این نحوه جدید نماز خوندنم و چقدر برام لذت بخش بود. جانماز و چادر و کتاب دعا رو بستم و گذاشتم ته کمدم بطوریکه هنوز مفاتیحم رو نتونستم پیدا کنم . قصدم طرح نویی بود برای ارتباط باخالقم که گاهی از فشار عشقش در حال غلیان بودم .

نزدیک ماه مبارک که رسید دیدم روزه بی نماز بازم بدرد خودم میخوره و قصد کردم یکماه رو نماز بخونم و دوباره ماه که تموم شد ببندم بزارم سرجاش و دوباره شروع کنم به مدل عبادت خودم .

تا اینکه همون روزهای اول ماه رمضون خوابی دیدم ... محفلی بود و خانمها گوش تا گوش نشسته بودند تنهاکسانیکه میشناختمشون مادرم بود و دوست صمیمی خودم . گفتند اینها منتظران مهدی موعود هستند و قرار است که ایشان بیایند ،رفتم کنار مادرم که روی یک صندلی کوچک نشسته بودروی زمین بنشینم ولی مادرم اصرار کرد که بیا روی صندلی بشین و برای من لباسی بود که نصف آن را پوشیدم و نصف دیگرش در انتهای مهمانی تحویل شد . وقتی رفتم لباسم را کامل کنم دوستم گفت میدانی که قول دادی؟ قول دادی که نمازت را ادامه دهی . همین زمان حضرت مهدی با لباس رزم به مهمانی ما سر زد و سریع رفت . با حس خاصی از خواب بیدار شدم و یادم آمد که همیشه نسبت به وفای به عهد، حساس بودم  حالا دیگر چه بخواهم یا نخواهم باید به قولی که داده ام وفا کنم . و حالا فهمیده ام که اگر نمازت با عجله باشد و اگر حضور ذهن و قلب هم ندارد اگر هزار بار شک میکنی به تعداد رکعت ها ،یا به رکوع و سجود ...باز هم خواندنش بهتر از نخواندنش است .

قلبت مهم است عین نیمه یک لباس

اما عملت هم مهم است مثل نیمه دیگر همان لباس که کاملت میکند برای حضور در یک مهمانی .

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

عباداتت قبول حق التماس دعا

ریحانه

مقابل آینه ایستاد، گرد و غباری که روی آن نشسته بود را با حوصله پاک کرد. به روی خود لبخند زد. خدا هم به او خندید...

تارا

[گل] [گل] [گل] آپـــــــــــــم [گل] [گل] [گل]

باشو

سلام .درمسلخ عشق باحاتم طایی منتظرم[گل]

محمد

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود صد حیف ازین بساط که برچیده می شود در این بهار رحمت و غفران و مغفرت خوشبخت آنکسی ست که بخشیده می شود عید فطر برشماو خانواده محترمتان مبارک

آفتاب نیمه شب

برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم تقصیرهای رفته به خدمت قضا کنیم دارالشفای توبه نبسته است در هنوز تا درد معصیت به تدارک دوا کنیم روی از خدا به هرچه کنی شرک خالص است توحید محض کز همه رو در خدا کنیم (عیدفطرمبارک)

باشو

برایت یک بغل گندم دلی خشنودازمردم برایت یک بغل مریم که مست ازان میشوی هردم برایت قدرت ارش که دشمن رازنی اتش برایت سفره ای ساده حلال و پاک واماده صمیمانه دعاکردم عیدت مبارک هرروزت عید وفرخنده

باشو

برایت یک بغل گندم دلی خشنودازمردم برایت یک بغل مریم که مست ازان میشوی هردم برایت قدرت ارش که دشمن رازنی اتش برایت سفره ای ساده حلال و پاک واماده صمیمانه دعاکردم عیدت مبارک هرروزت عید وفرخنده

باشو

سلام برخانوم گل خودم عیدت همچنان مستدام .بانشان ازادگی منتظرم[لبخند][گل]

ستاره

[ماچ]سلام..عجب خوابی دیدی دختر..من باخوندن مطلبت توی دلم اشوب شد..چه برسه به توکه توی فضای خواب بودی...بهت تبریک میگم به خاطرتحول بزرگت