دزدی مطلب

مطلب ندارم اما جدیدا" در پرسه هایم توی وبلاکهای مورد نظرم وقتی حرف جالبی میبینم دوست دارم شما هم ببینید و بخوانید بنابراین دزد وبلاکتان منم ؟؟؟چشمک

اولیش:::

با من بیا

با من به آن ستاره بیا

به آن ستاره ای که هزاران هزار سال

از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین ..... دورست

و هیچ کس در آنجا

از روشنی نمی ترسد ...

دومیش::

شیطان اندازه یک حبه قند است ...
گاهی می افتد توی فنجان دل ما !
حل می شود آرام آرام ... بی آنکه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر میکشد آن را ...!
آن چای شیرین را ... شیطان زهرآگین دیرین را !!!
آنوقت او خون می شود در خانه تن ...
می چرخد و می گردد . می ماند آنجا ...  او می شود  " من " !!!
"ای آنکه داروخانه ات هر موقع باز است ... من ناخوشم ، داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید ... اما بگو ...
کی میرود این درد و کی درمان می آید

سومیش::

اگه کسی روکه دوست داشته باشی وقتی نگاهش میکنی دوست داری قشنگ ببیندت!
خودتومرتب وآراسته میکنی...!


توخدارودوست نداری؟
پس:
زشت حرف نزن!خداداره می بیندت...
فکربدنکن!
                                 خداداره می بیندت.....
دادنکش!
                                          خداداره می بیندت....
بی انصافی نکن!
                             خداداره می بیندت......
هیچ وقت به خداپشت نکن!

آخه خدا....

 

                            داره می بیندت...!

 

 

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
بهمن

سلام و صد سلام بخواهر خوبم صبح شما بخیر و شادی انشاالله هر چه که ما میکشیم از گرفتاری های دنیا و آخرت ، بخاطر اطاعت بی چون و چرا از شیطان و هوای نفسمون هستش البته زورشون هم خیلی زیاده و ماهم کاری نمیکنیم که قدرتمون از اونا بیشتر بشه فلذا همیشه گرفتارشون هستیم انشاالله که خدا ما رو از شرشون نجات بده [لبخند][گل][گل]

ممول

چه کار خوبی کردی ... مطلب دومت برام جالب تر بود واقعا همینطوره همچین توی وجود آدم رخنه میکنه که طرف خودش هم نمیفهمه و وقتی متوجه میشه که کاراز کار گذشته

عمه

امام جواد علیه السلام : إعلَم أنَّكَ لَن تَخلُوَ مِن عَينِ اللّه‏ِ فَانظُر كَيفَ تَكونُ؛ بدان كه از ديده خدا پنهان نيستى، پس بنگر كه چگونه‏ اى. گزیده تحف العقول، ح252 [دست][دست]عالی بود جونم

عمه

رنگ و بوی درد دارد کوچه های سامرا گریه باید کرد هر شب پا به پای سامرا هر شب از فرط عطش ای هادی گم گشته گان! می پرد مرغ دل ما تا هوای سامرا گرچه دورست از ضریح سبز تو دستان ما قلب ما آنجاست آنجا لا به لای سامرا نسبتی دارد مگر با کربلا احوال تو کاین چنین پیچیده هر جا نینوای سامرا بوی حیدر داشت مولا رنج بی پایان تو ریشه دارد در غریبی ماجرای سامرا باز کن دست تسلّی را علی مرتضی «کوفه کوفه» زخم دارد شانه های سامرا شاعر : رضا کرمی سلام.خداقوت

مامان میترا

[بغل]سلام مطالب زیبایی بود خوشم اومد راستی واست ایمیل فرستادم برو ببین [ماچ]

روشن ترین نور

مطالب زیبایی بود مخصوصا از اون شیطان و حبه قند خیلی خوشم اومد..ممنونم که ما را هم شریک میکنی به نظرم کار خوبی انجام میدی..