انصاف شرط عقل است

خیالم راحت بود که مسیرم رو به اولین تاکسی که بگم ترمز میکنه

آخه خوراک تاکسیها مسیر مستقیمه

همینطور هم شد تا گفتم مستقیم راننده ایستاد . با راحتی در را که باز کردم بشینم دیدم به به خانمی هم کنارم نشسته و تا مقصد راحتم . اما عجیب اینجا بود که خانمه اندازه یه کف دست جا داد که بشینم ..یه نگاهی انداختم برآورد کنم ببینم آخه این خانمه چرا نمیره اونطرف تر تا منم بشینم  دیدم بنده خدا حق داره خودش عین یه گنجشک معذب و مچاله شده ... کنار دست خانمی یه آقای نسبتا" هیکلی نشسته بود که انگار توی ماشین شخصی باباش نشسته اولا" هنوز کنار دستش کلی جا بود که میتونست بره کنار در بشینه اما به خودش حتی زحمت نداده بود تا تونسته بود راحت و اوپن نشسته بود بدون اینکه حتی یه لحظه فکر کنه با این کارش چقدر افراد کنار دستش توی سختی نشستن با دوتا دستش مشغول انداختن تسبیح بود اونم با شتابی که به جرات میتونم بگم حتی نمیشد بسم الله گفت چه برسه به صلوات فرستادن انگار همش نمایشی بود صد دور تسبیح انداخت اما  فکر میکنم حتی اندازه یه نخود فهم و درک نداشت که ما اینهمه به سختی نشستیم و تو اینهمه راحت؟؟ یعنی خدا به بعضیها وقتی عقل تقسیم میکرد کلا" نرسیدن که دریافتی از شعور داشته باشن.

وقتی رسیدیم به مقصد خانمه عین مرغی که از قفس فرار کنه پرواز کرد و دوید بیرون

میدونم این مشکل رو خیلی از خانمها هر روز باهاش روبرو میشن حالا بعضیها رک و راحت تذکر میدن اما بقیه که حال بگو مگو نداشته باشن سکوت میکنن و سختی میکشن تا پیاده بشن

برعکس وقتی آدما درک داشته باشن و حقوق بقیه رو رعایت کنن ... بدون اینکه خودشون بدونن مورد احترام اونها واقع میشن . حالا چرا ما بجای اینکه برای همدیگه مورد احترام باشیم اینقدر بی انصافی میکنم و فقط خودمون و رفاه وجودمون رو میبینیم و بس؟؟  

/ 10 نظر / 4 بازدید
بهمن

سلام به خواهر خوبم به مطلب درستی اشاره کردید البته این مشکل فقط به آقایون مربوط نمیشه [لبخند] و خیلی وقتا جریان برعکس هم میشه [لبخند] تازه گرفتاری این طرف خیلی بیشتره [لبخند] [لبخند][گل][گل]

ممول

آی گفتی ستاره جون گاهی وقتها دلم میخواد بزنم دهنشون پر خون بشه آخه چرا بعضی ها اینقدر بی ملاحظه هستند... ولی ستاره شده که من آدم های باملاحظه ای رو ببینم که نوبت خودشون رو میدن به خانومها که جلو راحت بشینن تا کنار دوتا مرد معذب نباشن...

روشن ترين نور

براي من هم بارها پيش اومده و قطعا براي همه خانمهاي جامعه ..نه يك بار كه بيشتر.. وقتي شعور نباشه نيست ديگه..كاري هم نميتونيم بكنيم از پايه و اساس هم ياد نگرفته اند..

mona

سلام عزیزممم خوبی یادداشتتو خوندم یاد یه عکس طنزی افتادم تو نت بگردی پیداش میکنی البته دیگه الان خانوما اینجور شدن و به اقایون جا نمیدن

mona

سلام عزیزممم خوبی یادداشتتو خوندم یاد یه عکس طنزی افتادم تو نت بگردی پیداش میکنی البته دیگه الان خانوما اینجور شدن و به اقایون جا نمیدن

خاطره

ممنونم که به وبم اومدی ستاره جون... تا به کسی اعتماد نکنم نمیتونم رمز بدم عزیزم.. آخه خیلی شخصین... منو ببخش.. البته همش رمز دار نیست..از لابه لای اون بی رمزها میشه فهمید توی رمزدارها چه خبره...:)

مامان میترا

[عصبانی]گور باباش به خودم می گفتی حالشو می گرفتم اگه با هم بودیم بهش حسابی می توپیدیم آره واسه منم پیش اومده کاش آدم جرات داشته باشه که حالشون و بگیره بگه هوی مشتی خونه خاله اقدست نیستااااااااااااااااااااااا [بغل][ماچ]

عمه

سلام.برامن پیش اومد وتذکردادم بعدشم کلی حرف خوردم ومنم گاهی پیاده شدم وگاهی هم گذاشتم بسوزه[ناراحت]

عمه

عرفان پنهانی شاعر : محمد سهرابی صحبت از موسی و طور و ذوق عمرانی بس است من پدر می خواستم، توضیح عرفانی بس است قرعه ی آن قبله ی سیار بر ما اوفتاد ای خرابه، غبطه بر دیوار نصرانی بس است روح کامل گشت و من هر روز لاغر می شوم فصل تجرید است، از پیکر نگهبانی بس است گریه را مخفی نخواهم کرد زیر آستین تیغ از رو بسته ام، عرفان پنهانی بس است بوسه ای بر من بدهکاری ز وقت رفتنت پس ادا کن قرض خود، این صبر طولانی بس است شرح مویی که ندارم بیش از این از من مخواه از پریشان حالی ام هر قدر می دانی بس است هر چه خوردم زخم بود و زخم بود و زخم بود سفره ات را جمع کن بابا که مهمانی بس است یک رقیه جان از آن لب ها برایم خرج کن محفل انس مرا آیات قرآنی بس است چون علی اکبر مرا هم در عبایت جمع کن زخم های مختلف را این پریشانی بس است التماس دعا

عمه

سلام.باروضه حضرت قاسم دعوتید