رویای صادقه

پنج شنبه بود یا جمعه یادم نیست

مامان صبح که بیدار شد دیدم حال دیگریست ..خیلی توجه نکردم فکر کردم شاید درگیر بیماریهایش و خستگی ناشی از اونه

صبحانه که خوردیم گفت : دیشب خواب دیدم ..زود دنبال یه آشپز بگرد تا آشی رو که باید پخته بشه  آماده و تقسیم کنیم

گفتم حالا چه خوابی دیدی؟  گفت مجلسی بود و 14 نفر بالای مجلس بالاتر از همه نشسته بودند . یکی از بزرگان امد و به دستم کاسه آشی داد و گفت این را آنقدر هم بزن تا غلیظ شود آش ما باید غلیظ باشد

بقیه خواب را یادم نیست فقط این حس را داشت که باید این آش پخته شود و در نهایت این آش آنقدر خودبخود پخته و کارهایش آنچنان سریع ردیف شد که هیچکداممان باور نمیکردیم .

امروز آش  در محل کارم با کمک دوستان خوبم پخته شد راستش همیشه از داشتن دوستایی به این خوبی خدا رو شکر میکنم واقعا" تک تکشون دوست حقیقی هستن و برام مثل یه خانواده دلسوز به حساب میان  همیشه توی غمها و شادیهام باهام شریکن و همه جا روی پشتیبانی اونها حساب میکنم . 

دوستانم  جلوه خاص وفا و صمیمت هستن و تعدادشون هم کم نیست.قلب

 

 

/ 9 نظر / 4 بازدید
عمه

سلام.ضمن التماس دعا امشب نامید میزبان قدوم شماست تشریف بیاورید http://karbala-karbala.blogfa.comخدامادرتان رحفظ نماید.

مامان میترا

[بغل]سلاممممممممم ننه قربونت برم چه آشی بود پر از صفااااااااااااااااا ان شاالله که قبول باشه سلامت باشی ننه و دل مخملی مهربونت هم شاد شاد باشههه[ماچ]

ستاره

سلام ستاره ی من...دلم کلی برات تنگ شده بود..نذرتون قبول باشه...[ماچ]

ممول

سلام عزیزم خدا قبول کنه ازتون چه خوب کاری کردی که سریع به خواب مادرت عمل کردی قطعا حکمتی در این خواب بوده ... انشاا... که خیر ستاره عزیزم

سلام معلومه دل مادر عزیزتون خیلی پاکه ، که از این خواب های زیبا می بینه خدا حفظش کنه و بهشون سلامتی کامل عنایت کنه نذر شما هم قبول حضرت حق انشاالله که به خواسته هاتون برسید ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید [لبخند][گل][گل]

مامان میترا

[گل]

ملیکا

[ماچ]منم اش می خوام تازه اونم نذری

mona

التماس دعای فراوان از مادر گرامی[گل]

روشن ترين نور

خير باشه همه چي ايشالا.. چه خوب كه دوستان باوفايي داري هميشه جاي اين دوستها توي زندگيم خالي بوده..[ناراحت]